معتمد الاطبا » و حكيم باشى آستان مقدس رضوى است آوردند ، او هم دواى مختصر و تنقيهاى نسخه داد ، ولى تب طرف عصر اشتداد كرد و فردا صبح كه جمعه بود ، « جناب اعتماد التوليه » از شهر آمدهاند و اصرارى از ايشان كه ما مهمان باشيم . آخر به معاذيرى زياد منزلى وصل به منزل ايشان كرايه كرده قرار شد ، اندرون آنجا باشند و بيرونى هم بيرونى ايشان باشد .
طبيب ناپخته
جناب دكتر « نمك فرنگى » و « گنه گنه » « 1 » تجويز كردند : هر قدر از خوردن نمك و گنه گنه انكار كردم ، مثمر نشد و گول برادرى او را با « معتمد الاطبا » خورده به حرف كردم . نمك [ فايده ] نكرد و گنه گنه التهاب را زياد كرد و احوالم خيلى بد شد .
طبيب را عوض كردم ، دانستم كه خبط « 2 » كرده ، بلكه از طبابت بىربط است . زيرا فردا آمده بود و اصرار داشت كه ترشى بدهد ! ديگر به حرف او نكردم .
« ميرزا عطاء اللَّه » نامى طبيب ، با « ميرزا محمد حكيم باشى » فرستادم آمدند و به مشاوره مشغول معالجه شدند و الحق خوب معالجه كردند . به خصوص « ميرزا عطاء اللَّه » كه خيلى خوب طبيب حاذق است ، اگر چه « ميرزا محمد » هم خوب است ، « جناب اعتماد التوليه » هم آنچه لازمه پرستارى بود ، خود و وُلدانشان « 3 » به جاى آوردند .
« جناب معتمد التوليه » هم برادر ايشان كه حقيقتاً آقا طبع و آدم بسيار خوبى است ، در حقيقت همهء خانوادهء آنها كمال مهربانى و محبت را كردند . روز نهم مرض « يرقان » و روز دوازدهم « حصبه » بروز كرد ، از بركت « ائمه اطهار » و توجه امامزادهء واجب التعظيم « حضرت عبدالعظيم » و پرستارى جنابان « معتمد » و « اعتماد » و طبابت « ميرزا عطاء اللَّه » ، بحمداللَّه روز پانزدهم عرق صحت آمد و به حال آمدم .
هامش
( 1 ) - درختى است داراى برگهاى درشت بيضى و گلهاى ريز سفيد يا سرخ ، از پوست آن مادهاى به نام كنينگرفته مىشود كه در حلب براى معالجهء مالاريا ، به كار مىرود .
( 2 ) - اشتباه .
( 3 ) - فرزندانشان .