مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ ] وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ »
« 1 » و تا كنون كه هزار و هشتصد و چيزى است ، آيا پيغمبر ديگرى غير از پيغمبر ما ، كه مدعى نبوت شده باشد و دين او رواجى پيدا كرده باشد و اسم او « احمد » باشد نشان دارى ؟
گفت : ندارم ، اما اين كلمات به همين قسم در قرآن شما موجود است ؟
گفتم : بلى منزل بيا تا به تو نشان بدهم ، آن وقت قدرى مويز براى ما تعارف آورد ، حقير دو سه دانه برداشته و نصف مجيدى به او انعام كردم ، قبول نمىكرد و بالاخره گرفت . و حقير رفتم منزل .
صبح زود كه بارها را مىبستند آمد و گفت : آن آيه را به من نشان بدهيد ، حقير قرآن را برداشته ، و باز كردم و فوراً آيه را جستم ، خواست قرآن را بگيرد ندادم و به دست نگاه داشتم ، دو سه بار خواند ، آن وقت گفت : قرآن خطى شما هم اين آيه را دارد ؟ گفتم : قرآن ما خط و چاپش همه يكى است ، و كلمهاى كم و زياد ندارد .
گفت : اين قران را به من به فروش .
گفتم : تا مسلم نشدهايد بودن قرآن نزد شما حرام است ، و الا مجاناً به شما مىدادم .
آن وقت اسم سوره را پرسيد ، گفتم : « سوره صف » است با قلم مداد نوشت و فكرى كرد و دستها را در بغل كرد و رفت دم ديوار قدرى تكيه كرد و بعد مبهوت نشست و به مقدارى مبهوت بود كه مدير آمد سر راه ما ، با وجود اينكه خيلى محترم بود و همه احترام مىكردند ، راهب ملتفت او نشده و احترامى نكرد .
مدير گفت : اين راهب را چه مىشود ؟ و كج كرده رفت سر وقت او ، و با او حرف زد .
راهب سر بالا كرده و ملتفت شده برخاست و احترام كرد .
مدير پرسيد : شما را چه مىشود ؟ گفت نقلى نيست . دوباره مدير اصرار كرد كه شما حالى داريد ؟ حقير مبادرت كرده تفصيل را گفتم . دوباره قرآن را خواست ، گشودم و خواند .
هامش
( 1 ) - صف : 6