45 . محمد بن حكيم گويد : به حضرت امام كاظم عليه السلام عرض كردم :
قربانت گردم ، ما امور دينى را آموختيم و از بركت شما خدا ما را از مردم بىنياز كرد تا آن جا كه اگر گروهى از ما در مجلسى باشد كسى از رفيقش چيزى بپرسد ، پاسخ آن را در خاطر دارد به واسطه منّتى كه خدا از بركت شما بر ما نهاده است . اما گاهى مطلبى براى ما پيش مىآيد كه از شما و پدرانت در بارهء آن سخنى به ما نرسيده است .
ما در اين موارد به بهترين وجهى كه در نظر داريم توجه مىكنيم و راهى را كه با اخبار از شما رسيده ، موافقتر است انتخاب مىكنيم .
فرمود : چه دور است ، چه دور است اين راه از حقيقت ! به خدا سوگند ، اى پسر حكيم ! هر كس هلاك شد از همين راه هلاك شد .
آن گاه فرمود : خدا لعنت كند ابوحنيفه را كه مىگفت : على عليه السلام چنان گفت و من چنين مىگويم .
محمّد بن حكيم به هشام بن حكم گفت : به خدا سوگند ! من از اين سخن مقصودى نداشتم جز اين كه امام عليه السلام در باره قياس به من اجازه دهد .
آيا مىشود گاهى از امام در باره حلال و حرام بپرسند و او پاسخى نداشته باشد ؟
46 . صفوان بن يحيى مىگويد : به حضرت اباالحسن عليه السلام گفتم : آيا مىشود گاهى از امام در باره حلال و حرام بپرسند و او پاسخى نداشته باشد ؟
فرمود : نه ، ولى گاهى پاسخ دارد ، اما پاسخ نمىدهد .