به امام اباالحسن عليه السلام عرض كردم : على بن سرى وفات يافته و مرا وصى خود ساخته است .
فرمود : خدا او را رحمت كند .
عرض كردم : پسرش جعفر با كنيز امّ ولد او مقاربت كرده بود ، به همين جهت مرا مأمور كرده كه آن پسر را از ارث محروم سازم .
فرمود : اگر در اين باره يقين دارى او را از ارث محروم ساز ، زيرا كه به زودى ديوانه خواهد شد .
گفت : از مدينه بازگشتم و جعفر مرا به نزد ابويوسف قاضى برد و به او گفت : خدا كارهاى تو را سامان دهد ! من جعفر ، پسر على بن سرى هستم ، و اين وصى پدر من است ، پس به او دستور بده تا ارث پدرم را به من تسليم كند .
قاضى به من رو كرد و گفت : در برابر اين ادّعا چه مىگويى ؟
گفتم : آرى ، اين جعفر بن على بن سرى است و من وصى على بن سرى هستم .
قاضى گفت : پس مالش را به او تسليم كن .
گفتم : مىخواهم در اين باره با تو سخن بگويم !
گفت : پس نزديك من بيا .
من چندان به او نزديك شدم كه كسى سخنم را نمىشنيد ، آن گاه گفتم :
اين پسر با امّ ولد پدرش مقاربت كرده و از اين جهت پدرش مرا مأمور ساخته و توصيه كرده كه او را از شمار وارثان خارج سازم و چيزى از ميراث به او ندهم . از اين رو در مدينه خدمت موسى بن جعفر عليهما السلام رسيدم و اين داستان را به آن حضرت گفتم و كسب تكليف كردم . آن حضرت به من دستور فرمود كه او را از وارثان بيرون كنم و چيزى به او ندهم .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام كاظم ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 477
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٤٧٧