مىدانم ، ولى مرا از سبب و چگونگى مسلمان شدن ابوذر آگاه فرما ؟
حضرت صادق - عليه السلام - فرمود : روزى ابوذر - رحمة اللَّه عليه - در محلى بنام « بطن مُرّ » گوسفندان خود را مىچرانيد ، كه ناگاه گرگى از طرف راست گوسفندانش پيدا شد ، ابوذر با عصاى خود او را دور ساخت ، گرگ از طرف چپ به گوسفندان حمله كرد ، ابوذر او را با عصايش دور ساخت و گفت : به خدا قسم ؛ گرگى خبيثتر و شرورتر از تو نديدم .
گرگ به سخن در آمد و گفت : سوگند به خدا ؛ شرورتر و بدتر از من اهل مكّه هستند كه خداوند پيامبرى براى آنها فرستاد ولى آنها او را تكذيب نمودند ، و او را دشنام دادند ! !
سخن گرگ تأثير خاصّى در جان ابوذر گذاشت ، ولذا به خواهرش - يا همسرش - گفت : توبرهء مرا بياور ، و عصا و توشهء مرا بده سپس به سرعت خارج شده ، و دوان دوان به سوى مكّه رهسپار شد ، تا وارد مكه گرديد ، و در آنجا گروهى را ديد كه دورهم نشستهاند ، او نيز به جمع آنها پيوست ، در اين هنگام متوجّه شد كه آنها رسول اكرم - صلّىاللَّه عليه وآله وسلّم - را دشنام مىدهند همانطور كه گرگ خبر داده بود .
ابوذر با خود گفت : به خدا اين همان است كه گرگ مرا از آن خبر داد .
آنان در همان حال بودند تا وقتى كه روز به پايان رسيد ، و ابوطالب پديدار گشت ، بعضى از آنها به ديگران گفتند : از دشنام محمّد - صلّىاللَّه عليه وآله وسلّم - دست برداريد زيرا عموى او آمد ، و هنگامى كه ابوطالب نزديك آنها شد او را احترام گذاشتند ، و از او تجليل به عمل آوردند .
ابوطالب مدّتى با آنها نشست و با آنها سخن گفت تا وقتى كه متفرّق شدند .
هنگامى كه ابوطالب برخاست ابوذر به دنبال او حركت كرد تا اينكه ابوطالب رو به ابوذر نمود و گفت : حاجت تو چيست ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام صادق ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٢٣