فرمود : به خدا سوگند ! من اين امر را به او واگذار نكردم ، مگر موقعى كه يار و ياورى نداشتم . اگر من ياورانى مىداشتم شب و روز با معاويه مىجنگيدم تا اين كه خدا بين من و او داورى فرمايد . ولى من اهل كوفه را شناختم و آنان را امتحان نمودم ، فسادگران آنها براى من صلاحيت ندارند . آنان نه در گفتار وفا دارند ، نه در كردار و عمل ، آنان اختلاف دارند ؛ زيرا به ما مىگويند : قلبهاى ما با شماست ، در صورتى كه شمشيرهاى آنان عليه ما كشيده شده است .
در همين موقع كه آن امام مظلوم با من سخن مىگفت ، ناگاه خون بالا آورد و تشتى را خواست . وقتى تشت را آوردند ديدم كه پيشتر از خون دهانش پر شده بود .
گفتم : اى فرزند رسول خدا ! اين خونها چيست ؟ من تو را بيمار نمىبينم ؟
فرمود : آرى ، معاويهء ستمكيش شخصى را تحريك نموده و مرا مسموم كرده است كه جگرم اين طور كه مىبينى قطعه قطعه خارج مىشود .
گفتم : پس چرا معالجه نمىكنى ؟
فرمود : دو مرتبه مرا مسموم نموده و اين مرتبهء سوم است كه دارويى برايش نمىيابم . به من خبر داده شد كه معاويه براى پادشاه روم نامه نوشت و از او تقاضا كرد كه مقدارى زهر كشنده آشاميدنى براى وى بفرستد .
پادشاه روم در پاسخ او نوشت : دين و مذهب ما براى ما اجازه نمىدهد بر كشتن كسى كه سر جنگ با ما ندارد يارى نماييم .
معاويه دوباره نوشت : اين مرد پسر همان مردى است كه در تهامه خروج كرده بود .
اكنون او خروج كرده و سلطنت پدرش را مطالبه مىكند . منظور من اين است كه شخصى را تحريك كنم تا اين زهر آشاميدنى را به او بخوراند و بدين وسيله مردم و شهرها را از دست او راحت نمايم ( ! ! )
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام حسن و امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 31
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣١