سرزمينهاى بىساكن ، خانه نگيرم ، و به خدا سوگند كه مولايتان [ امام حسن عسكرى ] ، تقيّه را آشكار و به من واگذار كرد و من تا روزى كه به من اجازهء خروج و قيام داده شود ، در تقيّه هستم ! » .
گفتم : اى سَرور من ! اين امر قيام ، كِى حاصل مىشود ؟
فرمود : « هنگامى كه ميان شما و راه كعبه ، مانع شوند و خورشيد و ماه ، گِرد هم آيند و ستارگان و سيارگان به گِرد آن دو بچرخند » .
گفتم : اين كِى مىشود ، اى فرزند پيامبر خدا ؟
به من فرمود : « در سال فلان و فلان ، جنبندهء زمين از ميان صفا و مروه بيرون مىآيد و عصاى موسى و انگشتر ( مُهر ) سليمان را به همراه دارد و مردم را به سوى محشر مىراند » .
من چند روزى نزد او ماندم و پس از آن كه همهء سؤالهايم را پرسيدم ، به من اجازهء بيرون آمدن داد و به سوى خانهام بيرون آمدم . به خدا سوگند از مكّه به كوفه آمدم ، در حالى كه غلامى به همراهم بود و خدمتم مىكرد و جز نيكى نديدم .
خداوند بر محمّد و خاندانش درود و سلامى فراوان بفرستد ! « 1 »
798 . على بن ابراهيم بن مهزيار مىگويد كه : در بسترم خفته بودم كه در عالم رؤيا ديدم كسى مىگويد : به حج برو كه صاحب زمانت را مىبينى .
من بيدار شدم و شاد و خوشحال بودم و همواره نماز مىخواندم تا سپيده دميد و از نمازم فارغ شدم و بيرون آمدم و از حاجيان جويا شدم . گروهى را يافتم كه مىخواستند به حج بروند . به اوّلين دسته پيوستم و همراه آنان بودم تا آنها بيرون آمدند و من نيز به سوى كوفه بيرون آمدم . هنگامى كه به كوفه رسيدم ، از مركبم پياده شدم و وسايلم را به برادران مورد اعتمادم سپردم و بيرون آمدم و از خاندان امام
هامش
( 1 ) . الغيبة ، طوسى : ص 263 ح 228 ، الخرائج و الجرائح : ج 2 ص 785 ح 111 ، الصراط المستقيم : ج 2 ص 235 ، بحار الأنوار : ج 52 ص 9 ح 6 .