زيرا اگر قطع شود ، بيم آن مىرود كه رگ ، پاره شود و شخص بميرد .
ابن طاووس به من گفت : من به سوى بغداد مىروم و شايد پزشكان آن جا حاذقتر باشند . با من همراه شو . من همراه او نزد پزشكان بغداد رفتم . سخن آنان نيز همان بود . من افسرده شدم و سيّد ابن طاووس گفت : دين ، اجازهء نماز خواندن با همين لباس خونآلود را به تو داده است و بيشتر مواظبت كن و مبادا به خودت ضرر بزنى ، كه خدا و پيامبرش تو را از اين كار ، نهى كردهاند .
شمس الدين مىگويد : پدرم اسماعيل هرقلى ، به ابن طاووس گفت : حال كه كار به اين جا رسيد و به بغداد آمدهام ، به زيارت حرم سامرّا مىروم و سپس نزد خانوادهام باز مىگردم . ابن طاووس ، آن را پسنديد و او لباسها و خرج سفرش را نزد سيّد نهاد و رفت .
او گفت : هنگامى كه به حرم مشرّف شدم و زيارت كردم ، به سرداب رفتم و از خداى متعال و امام عليه السلام يارى طلبيدم و پارهاى از شب را در سرداب گذراندم و تا روز پنجشنبه در آن جا ماندم و سپس در رود دجله غسل كردم و لباس تميز پوشيدم و كوزهام را آب كردم و به قصد حرم بالا آمدم . چهار سوار را ديدم كه از دروازه بيرون آمدند . پنداشتم از چوپانهاى اطراف حرم اند . با هم رو به رو شديم . همه شمشير به دست بودند و پيرى كه نيزه داشت ، نقاب زده بود . آنها جلوى مرا گرفتند و پس از سلام و جواب سلام ، يكى از آنها - كه لباس گشادى به تن داشت - فرمود : « تو فردا به سوى خانوادهات مىروى ؟ » .
گفتم : آرى .
فرمود : « جلو بيا ببينم چه چيزى تو را دردمند كرده است ؟ » .
من خوش نداشتم آنها به من دست بزنند ؛ چون لباسم تر بود و آنها را صحرانشين و نسبت به نجاست و پاكى ، بىمبالات مىپنداشتم . با اين همه ، جلو رفتم و او يك طرف بدنم را از شانهام تا جاى دُمَل ، دست كشيد و آن را فشرد ، به
دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: محمد الريشهري
ص١١٨