59 . عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ قَدرَ نَفسِهِ لَم يُهِنها بِالفانِياتِ . « 1 » 60 . عنه عليه السلام : مَن عَرَفَ نَفسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ . « 2 » 61 . عنه عليه السلام : عَجِبتُ لِمَن يَجهَلُ نَفسَهُ كَيفَ يَعرِفُ رَبَّهُ . « 3 » 62 . عنه عليه السلام فيما نسب إليه : خُلِقَ الإِنسانُ ذا نَفسٍ ناطِقَةٍ ، إن زَكّاها بِالعِلمِ وَ العَمَلِ فَقَد شابَهَت جَواهِرَ أوائِلِ عِلَلِها ، و إذَا اعتَدَلَ مِزاجُها و فارَقَتِ الأضدادَ ، فَقَد شارَكَ بِهَا السَّبعَ الشِّدادَ « 4 » . « 5 »
هامش
( 1 ) غرر الحكم : ح 8628 .
( 2 ) غرر الحكم : ح 7946 .
( 3 ) غرر الحكم : ح 6270 .
( 4 )
( 5 ) غرر الحكم : ح 5884 ، بحار الأنوار : ج 40 ص 165 ح 54 و ليس فيه [ و العمل ] .
* . شارح غرر الحكم ، پس از اين قسمت از جمله ياد شده مىنويسد : « مزاج ، كيفيتى را گويند كه در مركبات از امتزاج اجزاى عناصر با يكديگر و فعل هر يك در ديگرى و انفعال ديگرى از آن حاصل شود ، و مزاج معتدل ، مزاجى را گويند كه در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست ، در مرتبه وسط باشد و به يك طرف از طرفين ضدّين ، مايل نباشد و اگر نفس ناطقه انسانى مجرّد نباشد و حالّ در بدن باشد چنانكه مشهور ميانه متكلمان است مزاج و اعتدال آن بر ظاهر ، محمول مىتواند شد به اينكه مراد [ حديث ، ] اين باشد كه : هرگاه مزاج نفس كسى از آدميان كه مزاج بدن او باشد ، معتدل باشد و از طرفين متضادّين جدايى كند ، پس آدمى به [ واسطه ] آن نفس ، شريك [ مى ] شود با نفوس فلكيه ، و اگر [ نفسِ ناطقه انسانى ] مجرّد باشد چنانكه مذهب حكما و بعضى از متكلّمين است مراد به اعتدال مزاج او باز يا اعتدال مزاجِ بدنى است كه او را به آن تعلّقى باشد و چون هر چند مزاج بدن به اعتدال نزديكتر باشد ، نفسى كه فايض بر آن شود ، اكمل باشد ، پس به آن اعتبار ، اعتدال مزاج بدن ، مناط شراكت نفس با هفت آسمان تواند شد ، و يا مراد به اعتدال مزاج او ، « توسّط » اوست در اخلاق ، ميانه طرفين متضادّين ، مثل شجاعت كه توسّط است ميانه تهوّر و جُبن ؛ و سخاوت كه توسّط است ميانه اسراف و بخل . و بر اين قياس ، ساير اخلاق و بر اين توسّط ، مجازا اعتدال مزاج ، اطلاق تواند شد و بر هر تقدير ، شراكت با هفت آسمان به اعتبار مزاج ، يا به سبب اين است كه افلاك نيز مركّب باشند و مزاج ايشان معتدل باشد ، هر چند اين ، خلاف مذهب حكما باشد ؛ زيرا كه دليل بر امتناع اين قائم نيست ، و يا به اعتبار اين است كه آنها بالكلّيه از كيفيات متضادّه عارى باشند چنانكه مذهب حكماست و چون اعتدال و توسّط ميانه كيفيات متضادّه به منزله خلوّ از آنهاست ، پس به آن اعتبار ، اعتدال باعث شراكت با افلاك [ مى ] شود و ظاهر ، اين است كه غرض از حكم به شراكت آنها با افلاك ، اين باشد كه چنانكه آنها