تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
گفت : اين ، نشان مَجوسيّت ( زُنّار ) است . من آن را بنياد كردم و برايشان آرايش دادم . پرسيد : « اين خطهاى رنگى چيست ؟ » . گفت : اين ، نماى رنگ‌هاى زنان است . زن با آن ، رنگ عوض مىكند تا مردم را بدان بفريبد . پرسيد : « اين زنگ در دست تو چيست ؟ » . گفت : اين ، در بر دارنده همه خوشىها از قبيل : تار ، عود ، ساز ، دُهُل ، نِى و كَرناست . مردمان ، وقتى بر سفره شراب مىنشينند و از آن لذّت مىبرند ، اين زنگ را در ميان آنان به صدا درمىآورم . وقتى آن را بشنوند ، طرب ، آنان را سُست مىگرداند . برخى مىرقصند ، برخى بِشكن مىزنند و برخى لباسشان را پاره مىكنند . پرسيد : « چه چيز ، [ مايه ] چشم روشنى توست ؟ » . گفت : زنان . آنها تله‌ها و دام‌هاى من‌اند . هرگاه دعاى صالحان و نفرين آنها بر من سرازير شود ، سراغ زنان مىروم و آرامش مىگيرم . يحيى عليه السلام گفت : « اين كلاه‌خُود روى سرت چيست ؟ » . گفت : با آن خود را ، از دعاى مؤمنان ، نگه مىدارم . گفت : اين آهنى كه داخل آن است ، چيست ؟ گفت : با آن ، دل صالحان را دگرگون مىسازم . يحيى عليه السلام گفت : « آيا تاكنون بر من پيروز شده‌اى ؟ » . گفت : نه ؛ ولى در تو خصلتى است كه خوشم مىآيد . يحيى عليه السلام گفت : « آن خصلت چيست ؟ » .