كه از صفات متضادّه بوده نمىتواند شخصى در آن واحد و در زمانى كه قائم بوده در همان زمان نيز قاعد باشد . زيرا جمع ضدّين مىشود . و اين ، شاهد است بر صحيح بودن سلب مشتقّ مثلا قائم از فردى كه الآن قائم نبوده و قاعد است .
391 - تضادّ بين صفات را بعضى از اصوليّون در قول به مشتقّ چگونه مطرح كردهاند ؟ ( و قد يقرّر . . . على حدّة )
ج : مىفرمايد : تضادّ بين صفات مثل تضادّ بين قائم و قاعد و يا عالم و جاهل را بعضى از اصوليّون به عنوان دليل جداگانه « 1 » براى قول به وضع مشتقّ در خصوص متلبّس به مبدأ و ردّ قول به وضع مشتقّ براى اعمّ ذكر كردهاند .
392 - چگونه تضادّ بين صفات را بعضى از اصوليّون دليل بر وضع مشتقّ براى خصوص متلبّس به مبدأ ذكر كردهاند ؟ ( و يقال . . . بالمبدا الآخر )
ج : مىفرمايد : گفته شده است : شكّى نيست صفات متضادّهاى مثل قائم و قاعد يا عالم و جاهل از مبادى اخذ شدهاند كه معانى آن مبادى بنا بر آنچه كه در ذهن از آنها مرتكز بوده با يكديگر متضادّند . مثلا مرتكز در ذهن از علم كه مبدأ عالم بوده آن است كه متضادّ با جهل كه مبدأ جاهل بوده مىباشد . و يا مرتكز از قيام كه مبدأ قائم بوده آن است كه متضادّ با قعود كه مبدأ قاعد بوده مىباشد . حال اگر مشتقّ وضع شده باشد براى اعمّ ، آنوقت به فردى كه قبلا قائم بوده و الآن نيست و يا فردى كه قبلا عالم بوده و الآن تمام معلوماتش را از دست داده و عالم نيست باز هم همچون گذشته قائم و عالم گفته شود .
يعنى به فردى كه الآن قاعد و جاهل بوده باز هم صدق عالم و قائم بشود . لازمهء اين قول آن است كه بين قيام و قعود كه مبدأ صفات قائم و قاعد بوده و بين علم و جهل كه مبدأ صفات عالم و جاهل بوده تضادّ نباشد بلكه تخالف بوده همچون سياهى و شيرينى كه
هامش
( 1 ) - مصنف آن را به عنوان شاهد آورده و اين قول را صاحب بدايع در « البدائع / 181 » در مشتقّ آورده است .