2 ) وضع تعينى يا تخصصى : اين است كه لفظ كثيرا در معنايى به كار برود . اين كثرت به درجهاى است كه اين معنا با ذهن سامع انس مىگيرد به طورى كه تا لفظ بدون قرينه گفته شود ، سامع به آن معنا منتقل مىشود . مثل لفظ صلوة كه كثيرا در اركان مخصوصه به كار رفته است .
قوله : ثمّ انّ الملحوظ .
اقسام وضع :
مقدمه اول : كلى ويژگىهايى دارد كه جزئى فاقد آنهاست .
1 ) كلى عنوان براى افراد و مصاديقش قرار مىگيرد و لذا بر افراد حمل مىشود .
فيقال زيد انسان ، بكر انسان . ولى جزئى عنوان براى كلى قرار نمىگيرد و لذا بر كلى حمل نمىشود ( به نحو حمل طبعى ) فلا يقال الانسان زيد .
2 ) كلى حاكى از افرادش و آئينهء براى نشان دادن افرادش است و لذا وقتى الانسان كاتب گفته مىشود گويا گفته شده است زيد كاتب ، بكر كاتب و . . . ولى جزئى نه آئينه براى جزئى ديگر است كه جزئى ديگر را به ما نشان بدهد و نه آئينه براى كلى است كه كلى را به ما نشان بدهد . « 1 » و من هنا قيل انّ الجزئىّ لا يكون كاسبا و لا مكتسبا .
3 ) وقتى ما كلى را تصور مىكنيم ، گويا تمامى افراد آن را تصور كردهايم منتهى اجمالا . چون كلى جامع بين افراد است كه در تمامى افراد وجود دارد .
مقدمه دوم : واضع هنگام وضع لفظ براى معنا بايد لفظ و معنا را تصور كند سپس لفظ را براى معنا وضع نمايد . « 2 »
با حفظ اين دو مقدمه ، وضع بحسب تصور عقلى چهار صورت دارد . چون معناى متصور در حين وضع دو صورت دارد .
الف ) گاهى كلى است كه در اين صورت لفظ يا به ازاء خود آن كلى قرار داده
هامش
( 1 ) - الحق انهما ( العامّ و الخاصّ ) مشتركان فى الامتناع ( امتناع المرآتيّة ) على وجه و الامكان على نحو آخر اذ . . . تهذيب الاصول ، ج 1 ، ص 8 .
( 2 ) - حيث انّ العلقة الوضعيّة نسبة بين طرفيها فلا بدّ من ملاحظة طرفيها امّا بالكنه و الحقيقة او بالوجه و العنوان . نهاية الدرايه ، ج 1 ، ص 15 .