و كرانهء طرق و شوارع مىآمده و مردم را پايمال مىساخت .
اين خبر ، مكشوف خاطر باسديو نام ، سلطان وقت هندوستان گشت ، او چند نفر فرستاد كه آنرا دفع كنند ولى هيچكس بر آن فيروز نگشت . چون خبر به بهرام رسيد ، گفت : من از پى دفع اين فيل خواهم شتافت و يك تنه با آن رزم خواهم كرد ، مردم هند از اين سخن تعجّب كردند و صورت حال را به عرض باسديو رساندند كه مردى ايرانى ، تمام بالا و نيكو روى كه در فنّ تيراندازى و اسب تازى ، دستى تمام دارد ؛ تصميم عزم داده كه با اين فيل ديوانه رزم دهد و آنرا دفع كند .
باسديو به يكى از خويشان خود فرمود : با آن مرد ايرانى به بيشهء فيل برو ، جنگ او را با فيل معاينه كن و براى من خبر بياور تا اگر به مردانگى آنرا دفع كرد ، به وى جزاى خير دهم . آن مرد با بهرام ، به بيشهء فيل آمد و از درختى بلند بالا رفت ، ديد بهرام ميان بيشه رفت ، به نزديك فيل آمد و بر آن بانگ زد ؛ فيل ديوانه ، غضب كرده ، به جنگ آمد ، بهرام ، خدنگى به زه كرده ، به سوى او انداخت كه در پيشانىاش جا گرفت . سپس دويد ، با هر دو دست ، خرطوم او را گرفته ، فروكشيد ؛ طورىكه فيل به زانو درآمد .
آنگاه تيغ بركشيد و بر گردنش فرود آورد ؛ چنانكه سر از تنش بيفتاد .
پس از آن سر و خرطوم فيل را برگرفته ، بر گردن نهاده ، از بيشه بيرون شتافت و بر خاك راه افكند ، هركه آنرا مىديد ، از مردى بهرام در عجب مىرفت .
وقتى خبر به عرض باسديو رسيد ، بهرام را طلب كرد و او را جوانى تمام خلقت و با قوّت يافت ؛ چنانكه هيچگاه انباز او نديده بود . گفت : چه كسى هستى و از كجا بدين جا آمدى ؟
بهرام گفت : من از مردم ايرانم ، ملازم حضرت بهرام گور بودم كه او از من رنجيد ، من هم از بيم جان ، بدين ملك شتافتم تا در پناه پادشاه هندوستان آسوده روز گذارم .
باسديو او را بزرگ داشت و خواستهء فراوان به دو عطا كرد ، او را به رتبهء منادمت بركشيد و ملازمت حضرت فرمود ، هر روز هنرى تازه در كار رزم و بزم از وى معاينه كرد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 412
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤١٢