آن حمل كه او را بود . « 1 »
حديث هفدهم
نيز روايت كرده از ابو الحسن على بن حسن يمانى كه گفت : در بغداد بودم ، پس قافله مهيّا شد از براى رفتن به يمن ، و اراده كردم كه با آنها بروم . پس نوشتم و استيذان كردم از صاحب الزمان عليه السّلام .
بيرون آمد فرمان كه : « با اين قافله بيرون مرو كه براى تو خيرى نيست در بيرون رفتن با اين قافله . »
گفت : اقامه كردم چنان چه امر فرمود و قافله بيرون رفت . پس حنظله بيرون آمد بر ايشان و مباح كرد آن قافله را .
گفت : نوشتم و رخصت خواستم در سوار شدن در كشتى از بصره . پس مرخّص نفرمود مرا و كشتىها رفتند .
پس از حال آنها سؤال كردم ، به من خبر دادند كه قبيلهاى از هند كه ايشان را بوارح مىگويند بيرون آمدند بر ايشان و يكى از اهل آن كشتىها سالم نماند .
سپس رفتم به سامرّاء و وقت غروب آفتاب داخل شدم و با احدى تكلّم نكردم و خود را به كسى شناسا نكردم تا آن كه رسيدم به مسجدى كه مقابل خانهء آن حضرت بود .
گفتم : نماز مىكنم ، بعد از آن كه از زيارت فارغ شدم كه ناگاه ديدم خادمى را كه مىايستد در بالاى سر سيّده نرجس عليهما السّلام كه آمد به نزد من و به من گفت : « برخيز ! »
به او گفتم : به كجا و من كيستم ؟
گفت : « به منزل . »
گفتم : شايد تو را به سوى غير من فرستادند .
گفت : « نه ! مرا نفرستادند مگر به سوى تو . »
گفتم : من كيستم ؟
هامش
( 1 ) . الهداية الكبرى ، ص 371 .