چه را كه نمىدانستم .
آنها را تسليم رسول كردم و چند روز ماندم كه سرم را بلند نمىكردم و اندوهگين بودم .
پس بيرون آمد توقيعى كه : « ما تو را نشانديم در مال خود ، مقام پدرت ! پس خداى را حمد كن . » « 1 »
حديث پنجم
نيز روايت كرده از سعد بن ابى خلف ، كه حسن بن نصر و ابو صدام و جماعتى گفتگو كردند بعد از وفات ابى محمّد عليه السّلام تا آخر آن چه گذشت به روايت كلينى در باب دوم در لقب اول ، با اختلاف جزئى كه مقتضى تكرار نيست . « 2 »
حديث ششم
نيز روايت كرده از جعفر بن محمّد كوفى ، از رجاى مصرى كه اسم او عبد ربّه بود ، گفت :
بيرون آمدم از راه مكّه بعد از وفات حضرت ابى محمّد عليه السّلام به سه سال و وارد مدينه شدم و آمدم به صاريا و نشستم در سايه بانى كه از آن ابى محمّد عليه السّلام بود و سيّد من ، ابو محمّد عليه السّلام مىدانست كه مقصود من در نزد اوست . پس من فكر مىكردم در نفس خود كه اگر چيزى بود ، بعد از سه سال ظاهر مىشد .
پس صداى هاتفى را شنيدم كه مرا آواز داد و من ، صدا را مىشنيدم و شخص او را نمىديدم كه : « اى عبد ربّه پسر نصير ! بگو به اهل مصر كه آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديديد كه به او ايمان آورديد ؟ »
گفت : من اسم پدر خود را نمىدانستم ، زيرا كه من بيرون آمدم از مصر و من طفل صغير بودم . گفتم : تو صاحب الزمانى ، بعد از ابى محمّد عليه السّلام ؟
و دانستم كه آن جناب حقّ است و اين كه غيبت او حقّ است و اين كه او بود كه مرا صدا
هامش
( 1 ) . الهداية الكبرى ، ص 367 - 368 .
( 2 ) . همان ، ص 368 .