نيز روايت كرده از اصبغ بن نباته از آن جناب كه فرمود : « گويا مىبينم عجم را كه خيمههاى ايشان در مسجد كوفه است ، تعليم مىكنند به مردم قرآن را چنان كه نازل شده . »
گفت : گفتم : يا امير المؤمنين ! آيا اين قرآن به همان نحو نازل شده نيست ؟
فرمود : « نه ! محو شده از آن هفتاد نفر از قريش به اسمهايشان و اسمهاى پدرهايشان و وانگذاشتند ابو لهب را مگر براى نقص رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون عمّ آن جناب بود . » « 1 »
روايت كرده از امام صادق عليه السّلام كه فرمود : « و اللّه ! گويا نظر مىكنم به سوى آن حضرت ، يعنى قائم عليه السّلام ، بين ركن و مقام كه بيعت مىگيرد از مردم بر كتابى جديد . » « 2 »
در كافى « 3 » روايت شده از امام باقر عليه السّلام كه فرمود در تفسير آيهء شريفهء
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فِيهِ . . .
« 4 » : « اختلاف كردند بنى اسرائيل در آن چنان كه اختلاف كردند اين امّت در كتاب و زود است كه اختلاف كنند در كتابى كه با قائم عليه السّلام است كه مىآورد آن را تا اين كه انكار مىكنند آن را جماعت بسيارى از مردمان . پس آنها را پيش مىطلبد و امر مىكند كه گردن ايشان را مىزنند . »
شيخ طبرسى در احتجاج « 5 » روايت كرده از ابى ذر غفارى : چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وفات كرد ، جمع كرد على عليه السّلام قرآن را و آورد آن را نزد مهاجرين و انصار .
عرضه داشت آن قرآن را بر ايشان ، چون پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را به اين امر وصيّت فرموده بود .
پس چون ابى بكر آن را باز كرد ، بيرون آمد در صفحهء اول آن كه باز كرده بود ، فضايح قوم .
پس عمر برخاست و گفت : يا على ! برگردان آن را كه ما را حاجتى به آن نيست . پس حضرت آن را گرفت و برگشت . تا اين كه مىگويد : چون عمر خليفه شد ، سؤال كرد از آن جناب كه آن قرآن را به او بدهد كه او را در ميان خود تحريف كنند . پس گفت : يا ابا الحسن ! بياور آن قرآن را كه آوردى آن را نزد ابى بكر كه مجتمع شويم بر آن .
هامش
( 1 ) . الغيبة ، محمد بن ابراهيم النعمانى ، ص 318 .
( 2 ) . همان ، ص 194 .
( 3 ) . الكافى ، ج 8 ، ص 287 .
( 4 ) . سورهء هود ، آيهء 110 .
( 5 ) . الاحتجاج ، ج 1 ، ص 225 .