و فايده اول آنكه از راهى كه از مراره به امعاء هست قدرى از صفراء كه از حاجت مراره فزون است به امعاء درآيد تا آنكه امعاء را از چرك و بلغم لزج بشويد و پاك گرداند . و ديگر آنكه امعاء را و عضل معده را نوعى كند كه در طبع تقاضاى قضاى حاجت حاصل گردد تا آنكه آدمى به احساس آن آمادهء غذاى حاجت شده ، خود را به جايى كه شايسته آن باشد برساند و جامه و بدن را آلوده ننمايد . و لهذا ، اگر در مجرايى كه منحدر است از مراره به امعاء شدت بههم رسد قولنج عارض شود .
پس كسىكه اين جزئى حكمت را اهمال ننمايد چگونه حكمت نصب امام را مهمل دارد و عالم كون و وجود را به عدم انتفاع از اشعهء وجود او آلوده گذارد ؟
سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً
« 1 » .
بالجمله سودايى هم كه با خون متولّد گردد نيز به دو تقسيم شود .
قسمتى از آن با خون رود به جهت ضرورتى و منفعتى ، اما ضرورت آنكه با خون مخلوط گردد در تغذيهء اعضائى كه در مزاج آن قدرى از سوداء لازم باشد مانند استخوانهاست ، اما منفعت آنكه خون را هم شديد و قوى مىنمايد .
و قسم ديگر آن است كه خون از آن مستغنى باشد از راه كردن طحال كه به كبد ممتد باشد داخل گردد به جهت ضرورتى و منفعتى .
امّا ضرورت آنكه خون را از فضول پاك كند تا آنكه بعض آن جزء بدن و بعض ديگر غذاى طحال واقع گردد .
و امّا منفعت آنكه قدرى از سوداء كه طحال از آن مستغنى باشد از آن دوشيده شود و به فم معده درآيد كه تقويت فم معده كند و آنرا محكم نمايد .
و بعلاوه به جهت ترشى كه دارد تأثيرى در فم معده نمايد كه شهوت غذا پيدا شود و حالت گرسنگى طارى گردد .
و امّا بلغم ، پس آن با خون داخل اعضاء شود به جهت ضرورت و منفعت . اما ضرورت آن از دو جهت است :
هامش
( 1 ) . سورهء اسراء ، آيهء 43 .