با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى
بمنزلهى دليلى است براى سكوت مولانا از بيان اسرار و كشف حقائق بنا بر آن كه او مانند نى كه در قبضهى ناى زن است ، در تصرف عشق و يا معشوق است و بدون اتصال بدان سر چشمهى معانى و تحريك باطن از سوى وى هيچ فيضى نتواند رسانيد و هيچ آوازى بر نتواند كشيد و آهنگى نتواند سرود و تا او مدد ندهد و به زبان مولانا سخن نگويد او لب بسخن نتواند گشود چنان كه مىفرمايد :
در عشق بىقرارش بنمودست كارش * از عرش مىستاند بر فرش مىفشاند
ديوان ، ب 8859
چو رسول آفتابم بطريق ترجمانى * پنهان ازو بپرسم بشما جواب گويم
ديوان ، ب 16967 و يا كتمان راز بسبب آنست كه راز با محرم بايد گفت و مولانا محرمى نيافته بود تا راز عشق را با وى در ميان نهد و صوفيان همواره سفارش مىكنند كه اسرار طريقت را از نااهلان پوشيده بايد داشت و اينكه نظير آن :
با عقل خود گر جفتى من گفتنيها گفتمى * خاموش كن تا نشنود اين قصه را باد هوا
ديوان ، ب 106
همه لب بر لب معشوق چو نى نالانند * دل ندارند و عجب اين كه همه دل شادند
ديوان ، ب 8184
گر سر تو ننهفتمى من گفتنيها گفتمى * تا از دلم واقف شدى امروز خاص و عام دل
ديوان ، ب 14110