سرانجام به پيوستگى و اتصال بدل مىكند خواه در مرتبهى كشف و شهود كه عين سالك هنوز باقى است ولى رويت جدايى از ميان بر مىخيزد و يا بحسب واقع در مرحلهى فناى كلى كه عين سالك در نور حق مضمحل مىگردد و شاهد و شهود او در مشهود ، نيست و محو مىشود .
منبسط بوديم و يك جوهر همه * بىسر و بىپا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايههاى كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق
منبسط : گسترده و گشاده : محيط به اعتبار سعه و جمعيت كمالات ، بدون قيد و تعين .
بىسر و بىپا : مجازا ، نامحدود .
آن سر : اصطلاحا ، عالم غيب ، ذات حق .
گره : عقده و آفتى كه در جواهرات افتد ، بىگره : مجازا ، پاك و خالص .
سره : پاك ، گزيده ، نوع عالى از هر چيز .
كنگره : بضم اول و سوم ( آنندراج ) و بفتح اول و ضم سوم ( مطابق تلفظ مردم طبس و بشرويه ) شكلهاى مثلث يا نيم دايره از گل يا از آجر و سنگ كه بر بالاى ديوار يا بارو و برج قلعه سازند .
منجنيق : بفتح و كسر اول فلاخن مانندى كلان كه سنگهاى درشت را بدان پرتاب مىكردهاند ، اصل آن يونانى است .
پيشتر گفتيم كه وجود نزد صوفيه يك حقيقت است داراى دو وجه يكى جهت اطلاق و ديگر جهت تقييد ، جهت اطلاق ، حق و جهت تقييد ، خلق است كه ظهور مرتبهى اطلاق است و مولانا در اشاره بدين اصل مىگويد كه چون ما در مرتبهى