عشرتى كردند با هم هر دوان * عيش ايشان تلخ شد هم آن زمان
خسروى در دشت شد با يوز و باز * آن دو روبه را ز هم افكند باز
ماده پرسيدى ز نر كاى رخنه جوى * ما كجا با هم رسيم آخر بگوى
گفت ما را گر بود از عمر بهر * در دكان پوستين دوزان شهر
منطق الطير ، طهران 1341 ، ص 130
آن كه كشتستم پى مادون من * مىنداند كه نخسبد خون من
خفتن خون : بكنايت ، پاى مال شدن و بهدر رفتن است ، در آثار مولانا اين تعبير همواره به صورت منفى « خون نخسبد » استعمال شده است :
چون خون نخسبد خسروا چشمم كجا خسبد مها * كز چشم من درياى خون جوشان شد از جور و جفا
ديوان ، ب 256
ديده خون گشت و خون نمىخسبد * دل من از جنون نمىخسبد
ب 10211
تو مگو دفع كه اين دعوى خون كهن است * خون عشاق نخفته است و نخسبد بجهان
ب 21084
ز انكه عشق مردگان پاينده نيست * ز انكه مرده سوى ما آينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازه تر
عشق در اصل ، براى حصول مراد يا وصول بمراد است و بنا بر اين معشوق وقتى كه بميرد هيچ يك از اين دو غرض بر عشق مترتب نمىگردد و عشق خود به خود زوال مىپذيرد چنانك به چشم مىبينيم كه كسى هر قدر عزيز و محبوب