دنيا حريف سفله و معشوق بىوفا است * چون مىرود هر آينه بگذار تا رود
يا رب مگير بنده مسكين و دستگير * كز تو كرم فزايد و از ما خطا رود
اشعار ديگرى
صد حيف كه گلرخان كفنپوش شدند * از خاطر يكديگر فراموش شدند
آنها كه به صد زبان سخن مىگفتند * آيا چه شنيدند كه خاموش شدند ؟ « 1 »
سؤال از بهلول
شخصى در قبرستانى كه مجاور عمارت و قصر سلطانى بود بهلول را ديد ؛ از او پرسيد كه :
صاحبان اين قصرها چه شدند ؟ و كجا رفتند ؟ بهلول گفت : هذه قصورهم و هذه قبورهم . « 2 »
شعر حافظ
بنشين بر لب جوى و گذر عمر بين * كين اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان * گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس « 3 »
لبعضهم [ حافظ ]
باغبانا ! ز خزان بىخبرت مىبينم * آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ايمن از او * اگر امروز نبرده است كه فردا ببرد « 4 »
تفسير فرمايش على عليه السّلام « عند الصباح يحمد القوم السرى »
قد يفسر قوله عليه السّلام عند الصباح إلخ بان عند المشيب يحمد المرء ما عمله من الطاعات فى ايام شبابه .
شقيق بلخى گويد : از گناه ناكرده بيشتر مىترسم تا از گناه كرده ، چون آنچه كردهام مىدانم و آنچه خواهم كرد نمىدانم . « 5 »
هامش
( 1 ) . انيس الادباء ص 16 .
( 2 ) . همان .
( 3 ) . « ديوان حافظ » ص 182 ، غزل 268 .
( 4 ) . « ديوان حافظ » ص 87 ، غزل 128 .
( 5 ) . « أنيس الادبا » ، ص 16 .