عقل با عقل دگر دوتا شود * نور افزون گشت و رَه پيدا شود
بعد مىفرمايد : مشاورت مكن با كسى كه تصديق نكند او را عقل تو و اگر چه مشهور باشد بعقل و ورع ؛ زيرا كه چه بسيار مشهور است كه اصل ندارد :
با هركه نشستى و نشد جمع دلت * وز صحبت با او نرهيد آبوگِلت
زنهار ز صحبتش گريزان مىباش * ورنه نكُند روح عزيزان بِحِلَت « 11 »
و اگر مشاورت كردى با كسى كه قلبت تصديق مىكند او را پس مخالفت مكن مشورت او را اگرچه رأى او بخلاف مراد تو باشد ؛ زيرا كه نفس ، سركش است از متابعت حقّ ، و مايل است به باطل ، و رشد و هدايت در مخالفت او و متابعت عقل و اهل عقل است :
عاقل آن باشد كه او با مشعَله است * او دليل و پيشواى قافله است
پيروِ نور خود است آن پيشرو * تابع خويش است آن بىخويش رو
مظهر حقّ است ذات پاك او * زو بجو حقّ را ز ديگر كس مجو
عقلِ كلّى اوست او مرد خداست * عرش و كرسى را مَدان كز وى جداست
عقلهاى خَلق ، عكس عقل اوست * عقل او مغز است و عقلِ خَلق پوست
عقلِ عقلند اوليا و عقلها * بر مثال اشتران تا انتها
اين تفاوت عقلها را نيك دان * در مراتب از زمين تا آسمان
هست عقلى كمتر از ذرّهء شهاب * هست عقلى همچو قرص آفتاب
عقلِ كلّى مغز و عقلِ خَلق پوست * معدهء حيوان هميشه پوست جوست
اى خُنُك آن كس كه عقلش نر بُوَد * نَفْس زشتش ماده و مضطر بُوَد
واى بر عقلى كه آن ماده بُوَد * نفس زشتش نرّ و آماده بُوَد
لاجَرَم مغلوب باشد عقل او * چون بجز خُسران نباشد نقل او
هامش
( 11 ) - بحل كردن : حلال كردن ، گذشت كردن