هامش
-چند ازين ؟ چون آخر اين خواهد بُدَن * واى از آن كاوّل چنين خواهد بُدَن
هيچكس را ره پس اين پرده نيست * يا كسى را كو به زارى مرده نيست
هر چراغى را كه باشد باد پيش * چون تواند بُرد ره از در به پيش
مىنترسى كاين چراغ زود مير * زود ميرد ، گر توانى زود گير
گر بميرد اين چراغت ناگهى * ره بسر نابرده افتى در چهى
چون تو از سودا دماغى ، مىپُرى * صَرصَرى در ره ، چراغى مىبرى ؟
ره بسر بر پيش ازين اى بىدِماغ * كز چنان بادت فروميرد چراغ
چون چراغ تو بميرد بىخبر * نه نشانى ماند از تو نه اثر
گر چراغ مرده مىخواهى بسى * در همه عالَم نشان ندهد كسى
از چراغ مرده كس آگاه نيست * چون بمرد او خواه هست و خواه نيست
هر چراغى را كه بادى در ربود * گر بسى بر سر زنى از وى چه سود
راه بينا ! زين جهان تا آن جهان * بيش يكدم نيست جان را در ميان
از درونت چون برآيد آن دمى * اين جهانت آن جهان گردد همى
اين جهان تا آن جهان بسيار نيست * جز دمى اندر ميان ديوار نيست
چون برآيد آن دَمت از جان پاك * پس نگونسارت در اندازد به خاك
مرگ را بر خلق عزمى جازم است * جمله را در خاك خفتن لازم است
مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت * نه يكى نيك و يكى بد را گذاشت
گر تو زان قومى و گر زان ديگرى * همچو ايشان بگذرى تا بنگرى
هركه مُرد و گشت زير خاك پست * هر كسى گويد بياسود و برست
مرگ را بهتر ز زِستن مىنهد * مردنت آسايش تن مىدهد
الحق اين دنيا چه پُربرگ اوفتاد ! ! * كاوّلين آسايشش مرگ اوفتاد ! !
خيز تا گامى به گردون برنهيم * پس سر اين ديگ پرخون برنهيم
مىروم گريان چو ميغ از آمدن * آه از رفتن ، دريغ از آمدن
گر نبودى جان من آسودمى * زين همه جان كندن ايمن بودمى
عيسى مريم كه بودى شاد او * چون ز مرگ خويش كردى ياد او
با چنان بسطى كه بودى حاصلش * آنچنان بيمى فتادى در دلش
كز عَرَق آغشته گشتى جاى او * و آن عرق خون بود سر تا پاى او
حال روح اللّه چون باشد چنين * واى بر ما زين بلاى در كمين( * ) جناب « شيخ فريد الدّين محمّد بن ابراهيم عطّار نيشابورى » از اعاظم مشايخ اهل طريقت و معرفت و -