« تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ »
( فرقان ، 1 ) و گفت :
« وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ »
( ابراهيم ، 27 ) ، و
« يَحْكُمُ ما يُرِيدُ »
( مائدة ، 1 ) ، و گفت :
« وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى »
، ( نجم ، 4 ) .
[ صداقت ]
هشتم : آنكه صادق است و راستگفتار ، زيرا كه كذب و دروغ عمل قبيح و زشت است بالضّروره ، و ديگر از صفات نقص است . جناب حق جلّ و على ، از قبيح و نقص مبرّا و معرّاست ، و انتساب آن به ذات وى محال و ممتنع باشد ، چنان كه گفت :
« الم ، ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ »
، ( بقره ، 2 ) ، و گفت :
« وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ »
، ( الاحزاب ، 4 ) .
فصل سوم در بيان صفات سلبى جلالى حضرت بىچون تعالى شأنه
و آن هفت است .
[ مركب نبودن ]
اوّل : آنكه حقتعالى مركّب نيست به هيچ وجهى از وجوه و الّا لازم آيد كه محتاج به اجزاى خود بود ، و جزء غير كل بود ، و هر محتاج به غيرممكن الوجود بود ، پس وجوب وجود منافات دارد با تركيب ، چنان كه گفت :
« فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ »
، ( آل عمران : 97 ) .
[ جسم نبودن ]
دوّم : آنكه حقتعالى جسم نيست ، زيرا كه از آن ذات وى را احتياج به مكان و امتناع انفكاك از حوادث لازم آيد و آن مستلزم حدوث بود و حدوث واجب محال باشد .
و جوهر نيست ، اگرچه جوهر هر موجود لا فى الموضوع را گويند و موضوع محلّ مقوّم حالّ را نامند . و اين معنى منافات با وجوب وجود ندارد . و ليكن اكثر برآنند كه اسماء اللّه موقوف به سماع است ، و از شارع اطلاق لفظ جوهر بر ذات حق مسموع نشده است ، پس نبايد اطلاق كرد و جائز نيست . و نيز جوهر به اعتقاد متكلّم عبارت از متحيّز بالذّات است و حقتعالى از تحيّز و مكان مقدّس و منزّه است . و به مذهب حكيم جوهر ماهيّتى است كه هرگاه در خارج يافت شود محتاج به موضوع نبود ، و اين معنى در مادّه تحقق يابد و متصوّر گردد كه وجودش غير ماهيّتش باشد و وجود واجب عين ماهيّت وى است ، پس جوهر نباشد .
و روا نباشد كه حقتعالى در چيزى حلول كند ، چون سياهى در شب و كبودى در كرباس .
و جائز نيست كه در جهتى باشد ، زيرا كه در هر دو تقدير احتياج به محلّ و جهت لازم آيد . و احتياج خود را دانستى كه به دو راه نيست .