متمسّك به چند دليل مىشوند ، از آن جمله :
يكى آن است كه مىگويند پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، از كفّار كه مسلمانان مىشدند به دو كلمهء شهادتين اكتفا مىنمود و دليل از كسى نمىخواست .
دوّم آنكه فرمود كه : « بر شما باد به دين پيرزنان و اعتقاد ايشان » . كه بدانسان خداشناسى كافى است ، و اين را وقتى گفت كه از عجوزهء چرخريسى پرسيد كه :
« خداى را چون شناختهاى ؟ گفت : چنين شناختهام كه اگر من از اين چرخ ريسمان دست بردارم از گردش بيفتد . پس به طريق اولى دانم كه چرخ آسمان نيز از حركت دست قدرت گرداننده گردان خواهد بود » ، بيت :
به نزد عقل هر دانندهاى هست * كه با جنبنده جنبانندهاى هست
اگرچه مىتوان گفت كه اين از قبيل استدلال است .
سوم آنكه هيچيك از صحابه آن دگر را امر به استدلال نكرد و از هيچيك از ايشان دليلى در اين باب نقل نكردهاند .
چهارم آنكه ادلّهء اصول پوشيدهتر از دلايل فروع است ، و در فروع خود بىدغدغه تقليد جائز است ، پس در اصول به طريق اولى جائز باشد .
پنجم آنكه در استدلال و نظر شبه بسيار پيش مىآيد ، مثلا ، مانند شبههء ابن كمونه كه در اثبات وحدانيّت واجب كرده است ، پس هم وقوع در ضلالت شود و در تقليد ، نفس از اين همه به سلامت نزديكتر بود . اين بيچارهء چند اينقدر ندانند كه اين سخن از موحّد عارف خوب است كه بگويد ، نه مستدل يا مقلّد ، چه اينها هم كه ايشان مىگويند بر اين دعوى هم استدلال است ، پس مذمّت طريق خود كرده باشند . و چه خوش گفته است مولوى معنوى ، قدّس سرّه ، بيت :
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود
ششم آنكه قول كسى كه اعتماد به شأن وى بود ، مثل پيغمبر و امام ، بلكه عدل عارف ، وقع در نفس بيشتر از مفاد اين دلايل مدوّنه دارد .
هفتم آنكه آيهء كريمهء
« فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ »
، ( نحل ، 43 ) ، مطلق است و سؤال مأمور بدان در آن مقيّد به فروع نيست .