سواران پى در و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند
نماند از وشاقان گردنفراز * كسى در قفاى ملك جز اياز
نگه كرد « 1 » كاى دلبر پيچپيچ * ز يغما چه آوردهاى ؟ گفت هيچ
من اندر قفاى تو مىتاختم * ز خدمت بنعمت نپرداختم
1880 گرت قربتى هست در بارگاه * بخلعت « 2 » مشو غافل از پادشاه
خلاف طريقت بود كاوليا * تمنا كنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست * تو در بند خويشى نه در بند دوست
ترا تا دهن باشد از حرص باز * نيايد به گوش دل از غيب راز
حقيقت « 3 » سراييست آراسته * هوا و هوس گرد برخاسته
1885 نبينى كه جايى كه برخاست گرد * نبيند نظر گرچه بيناست مرد
حكايت
قضا را من و پيرى از فارياب * رسيديم در خاك مغرب به آب
مرا يك درم بود برداشتند * بكشتى و درويش بگذاشتند
سياهان براندند كشتى چو دود * كه آن ناخدا ناخداترس بود
مرا گريه آمد ز تيمار جفت * بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت
1890 مخور غم براى من اى پرخرد * مرا آنكس آرد كه كشتى برد
بگسترد سجاده بر روى آب * خيالست پنداشتم يا بخواب
ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت * نگه بامدادان به من كرد و گفت
تو لنگى به چوب آمدى من بپاى « 4 » * ترا كشتى آورد و ما را خداى
چرا اهل معنى « 5 » بدين نگروند * كه ابدال در آب و آتش روند
1895 نه طفلى كز آتش ندارد خبر * نگه داردش مادر مهرور ؟
پس آنان كه در وجد مستغرقند * شب و روز در عين حفظ حقند « 6 »
نگه دارد از تاب آتش خليل * چو تابوت موسى ز غرقاب نيل
چو كودك بدست شناور برست * نترسد وگر دجله پهناورست
پاورقی
( 1 ) . به دو گفت .
( 2 ) . بنعمت .
( 3 ) . حقايق .
( 4 ) . عجب ماندى اى يار فرخندهراى .
( 5 ) . دعوى .
( 6 ) . چنين دان كه منظور عين الحقند .