إبراهيم ادهم است - يگانهء روزگار . » لشكرى از اسب فرود آمد و پاى وى بوسه داد . پس وى را گفت : « چرا گفتى من بندهام ؟ » إبراهيم گفت : « از آنكه بندهء حق - تعالى - ام . » گفت : « چرا نشانى آبادانى به گورستان كردى ؟ » گفت : « همه را آنجا وعده است ، پس آنجا آبادان باشد . » لشكرى گفت : « چون بىادبى كردم مرا در حل كن [ 1 ] . » پس إبراهيم گفت : « چون سر من بشكست وى را دعا كردم . » گفتند : « چرا ؟ » گفت : « از آنكه دانستم كه مرا ثواب خواهد بود به سبب وى ، نخواستم كه نصيب من از وى نيك بود ، و نصيب وى از من بد بود . » و بو عثمان حيرى را يكى به دعوت خواند تا وى را بيازمايد . چون به در خانه رسيد ، اندر نگذاشت ، [ 2 ] و گفت : « چيزى نمانده است . » وى [ 3 ] برفت .
چون پارهاى برفت ، از پس وى بشد [ 4 ] و باز خواند . [ 5 ] باز آمد . [ 6 ] چون به در خانه رسيد ، [ 7 ] اندر نگذاشت ، [ 8 ] و همان گفت . [ 9 ] باز گشت . [ 10 ] تا چند بار همچنين مىكرد و وى را چون همىخواند [ 11 ] همىآمد ، [ 12 ] و چون همىراند [ 13 ] همىشد . [ 14 ] گفت : « سخت نيكوخوى مرديى ! » گفت : « اين كه از من ديدى خوى سگ است : چون بخوانى بيايد ، و چون برانى بشود ، اين را چه قدر بود ؟ » يك روز طشتى خاكستر به سر وى فروريختند از بامى . جامه پاك كرد و شكر گفت . گفتند : « چرا شكر كردى ؟ » گفت : « كسى كه مستحق آتش بود به خاكستر با وى صلح كنند ، جاى شكر بود . » [ 15 ] و على بن موسى الرضا ( ع ) را رنگ سياه بود ، و بر در سراى وى اندر نيشابور گرمابهاى بود كه چون اندر گرمابه شدى ، خالى بكردندى . يك روز گرمابه خالى بكردند و وى اندر گرمابه شد ، و آن گرمابهبان غافل ماند .
روستايى فرو گرمابه شد ، وى را ديد پنداشت هندويى است از خادمان گرمابه . گفت : « خيز ، آب بياور . » بياورد . ديگر [ 16 ] گفت : « خيز ، گل بياور . » بياورد
هامش
[ 1 ] حلال كن .
[ 2 ] اندر نگذاشت ، نگذاشت وارد شود .
[ 3 ] بو عثمان .
[ 4 ] ميزبان .
[ 5 ] ميزبان .
[ 6 ] بو عثمان .
[ 7 ] بو عثمان .
[ 8 ] ميزبان .
[ 9 ] ميزبان .
[ 10 ] بو عثمان .
[ 11 ] ميزبان .
[ 12 ] بو عثمان .
[ 13 ] ميزبان .
[ 14 ] بو عثمان .
[ 15 ] در « ترجمهء احياء » : آمده است كه بو عثمان حيرى به كويى گذشت ، از بامى تغار خاكسترى بر سر وى فروريختند . . . ( ربع مهلكات ، ص 194 ) .
[ 16 ] ديگر ، بار ديگر ، باز .