تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خانواده در اسلام ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
او تقاضاى آب كردم . رنگش پريد . سپس گفت در خيمه آب هست ، ولى اجازه ندارم از آن به تو بدهم . ولى مقدارى شير براى ناهار دارم ، اين را براى تو مى دهم . شير را به من داد . طولى نكشيد كه سياهيى از دور پيدا شد . اين زن تا متوجّه ى آن سياهى شد ظرف آب را برداشت و بيرون از خيمه منتظر ماند ديدم پيرمرد سياه و لنگى ، كه شوهر اين زن بود ، با شترش آمد ! زن به استقبال شوهر خود رفته بود . او را نشاند ، پاهايش را شست و بسيار احترامش كرد . ولى ، هر چه زن محبّت و خوش اخلاقى مى كرد مرد بداخلاقى مى نمود و هر چه خستگى داشت سر آن تلافى مى كرد . هر چه زن با ملاطفت برخورد مى كرد ، شوهرش تند و خشن با او سخن مى گفت . اين منظره ى عجيب را نتوانستم تحمّل كنم و حاضر شدم از زير سايه ى خيمه به زير آفتاب سوزان بروم امّا ، اين صحنه ى برخورد زن و شوهر را نبينم . از خيمه كه بيرون رفتم ، مرد به من اعتنايى نكرد ، ولى زنش جهت احترام مرا مشايعت كرد وقتى اين احترام را از زن جوان ديدم به او گفتم حيف از جوانى و جمالت نيست ؟ جوانى و جمال و اخلاق خود را در ازاى چه چيزى در اختيار اين مرد گذاشتى ؟ او نه جوان است و نه با جمال و نه ثروتى دارد . پس ، چرا اينقدر در مقابل او تواضع مى كنى و به او احترام مى گذارى ؟ زن با شنيدن اين حرف سخت برآشفت و گفت : « افسوس بر تو ! كه با اين كه وزير مملكت اسلامى هستى ، با اين سخنان پوچ مى خواهى محبّت همسرم را از دلم بزدايى . چرا سخن چينى
خانواده در اسلام ( فارسى ) — صفحة 103 | الشيخ حسين المظاهري