تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 3055

مساهمون:

ص٣٠٥٥
خنده كنندهء كه در وقت خنده دهان را بگشايد .

متجلل

(
motajallal
) ص . ع . پوشيده و ملبس . و تعظيم كرده شده .

متجلل

(
motajallel
) ص . ع . غالب شده و بلندتر بر آيندهء در جاه و منزلت . و بر اسب نشانده شده . و آنكه بگيرد بهترين و بزرگترين جاه و جلال را .

متجلى

(
motajalli
) ص . ع . تاب‌دار و روشن و با شكوه و درخشان و آشكارا و هويدا . و تغيير صورت داده .

متجمد

(
motajammed
) ص . ع . افسرده و منجمد و بسته شده .

متجمر

(
motajammer
) ص . ع . فراهم آمده و مجتمع شده . و با هم دوچار شده . و خيمه زده و چادر زده . و مقيم گرديدهء در دار الحرب .

متجمع

(
motajamme '
) ص . ع . جمع كرده شده و فراهم آورده شده .

متجمل

(
motajammel
) ص . ع . خوشحال و آسوده حال . و آنكه مىآرايد شخص خود را . و آنكه پيه گداخته مىخورد .

متجمى

(
motajamiui
) ص . ع . آنكه مىبرد خود را با ديگرى در زير يك بالا پوش . و فراهم آورده شده و جمع شده . و گيرنده . و پوشنده .

متجنب

(
motajanneb
) ص . ع . كسى كه بر مىگردد و دست مىكشد از كسى و يا چيزى . و آنكه پرهيز مىكند و حذر مىنمايد . و جنب شده .

متجنث

(
motajannes
) ص . ع . كسى كه نسبت خود را به غير اصل خود مىدهد . و دوست و مهربان . و پرندهء كه در وا مىكند بال خود را و مىنشيند .

متجنح

(
motajanneh
) ص . ع . كسى كه بر دو كف دست در سجده اعتماد مىكند و دو بازو را گشاده مىدارد .

متجنن

(
motajannen
) ص . ع . ديوانهء خشمناك . و ظاهرا ديوانه .

متجننة

(
motajannenat
) ص . ع . ارض متجننة : زمين بسيار گياهناك .

متجنى

(
motajanni
) ص . ع . تهمت زنندهء گناه به كسى . و ميوه چيننده .

متجور

(
motajavver
) ص . ع . به روى افتاده و به پهلو خفته . و شكسته و منهدم .

متجوز

(
motajavvez
) ص . ع . كسى كه كارى را بسهل انگارى مىكند . و آنكه در نماز گزاردن تغافل و تكاهل مىكند . و آنكه سخن بمجاز مىگويد . و اغماض كننده .

متجوش

(
motajavvec
) ص . ع . اندك لاغر .

متجوع

(
motajavve '
) ص . ع . كسى كه خود را عمدا گرسنه مىدارد .

متجوف

(
motajavvef
) ص . ع . ميان كاواك . و آنكه باندرون مىآيد .

متجوق

(
motajavveq
) ص . ع . گرد آمده و فراهم آمده .

متجه

(
mottajeh
) ص . ع . وهم و خيالى كه در خاطر خطور كند .

متجهز

(
mtoajahhez
) ص . ع . آماده شده و آراسته شده .

متجهم

(
motajahhem
) ص . ع . درشت و سخت‌رو و ترش‌رو .

متجى

(
mottaji
) ص . ع . خرماهاى بهم بسته .

متجيش

(
motajayyec
) ص . ع . گرد آورندهء سپاه . و شوريده دل . و پريشان خاطر و مضطرب .

متح

(
math
) م . ع . متح الماء متحا ( از باب نصر و فتح ) : آب كشيد از چاه و جز آن . و متح النهار : بلند شد روز لغة فى متع . و متح بسلخه : پليدى انداخت . و متح بالاست : تيز داد . و متح الشئ : بر زمين زد آن چيز را و بريد آن را و زد آن را و بر كند آن را . و متح الجراد : دم بر زمين سپوخت آن ملخ تا تخم نهد .

متحاب

(
motah bb
) ص . ع . دوست گرفته مر يكديگر را .

متحات

(
motah tt
) ص . ع . برگ فرو ريخته . و پوست باز كنده و خراشيده .

متحاتن

(
motah ten
) ص . ع . برابر و متساوى و مشابه . و متفق .

متحاث

(
motah ss
) ص . ع . برانگيزانندهء بعضى را بر بعضى . و يكديگر را بميل حيوة بخشنده و زندگانى دهنده .

متحاج

(
motah jj
) ص . ع . با يكديگر خصومت كننده .

متحاجز

(
motah jez
) ص . ع . آرزومند بمخالفت . و آنكه متعرض مىشود و يا مانعى مىاندازد در راه ديگرى . و دو گروه از هم باز شدهء در جنگ .

متحاجى

(
motah ji
) ص . ع . مر يكديگر را چيستان و معما گوينده .

متحاد

(
motah dd
) ص . ع . مر يكديگر را بازدارنده و مخالفت كننده .

متحادث

(
motah des
) ص . ع . با يكديگر سخن گوينده .

متحارب

(
motah reb
) ص . ع . با يكديگر جنگ‌كننده .

متحاسب

(
motah seb
) ص . ع . مشغول به حساب .

متحاسد

(
motah sed
) ص . ع . مر يكديگر را حسد كننده و رشك برنده .

متحاسى

(
motah si
) ص . ع . آشامندهء شوربا . و با هم ديگر آشامنده .