خنده كنندهء كه در وقت خنده دهان را بگشايد .
متجلل
(
motajallal
) ص . ع .
پوشيده و ملبس . و تعظيم كرده شده .
متجلل
(
motajallel
) ص . ع .
غالب شده و بلندتر بر آيندهء در جاه و منزلت .
و بر اسب نشانده شده . و آنكه بگيرد بهترين و بزرگترين جاه و جلال را .
متجلى
(
motajalli
) ص . ع .
تابدار و روشن و با شكوه و درخشان و آشكارا و هويدا . و تغيير صورت داده .
متجمد
(
motajammed
) ص . ع .
افسرده و منجمد و بسته شده .
متجمر
(
motajammer
) ص . ع .
فراهم آمده و مجتمع شده . و با هم دوچار شده . و خيمه زده و چادر زده . و مقيم گرديدهء در دار الحرب .
متجمع
(
motajamme '
) ص . ع .
جمع كرده شده و فراهم آورده شده .
متجمل
(
motajammel
) ص . ع .
خوشحال و آسوده حال . و آنكه مىآرايد شخص خود را . و آنكه پيه گداخته مىخورد .
متجمى
(
motajamiui
) ص . ع .
آنكه مىبرد خود را با ديگرى در زير يك بالا پوش . و فراهم آورده شده و جمع شده .
و گيرنده . و پوشنده .
متجنب
(
motajanneb
) ص . ع .
كسى كه بر مىگردد و دست مىكشد از كسى و يا چيزى . و آنكه پرهيز مىكند و حذر مىنمايد . و جنب شده .
متجنث
(
motajannes
) ص . ع .
كسى كه نسبت خود را به غير اصل خود مىدهد .
و دوست و مهربان . و پرندهء كه در وا مىكند بال خود را و مىنشيند .
متجنح
(
motajanneh
) ص . ع .
كسى كه بر دو كف دست در سجده اعتماد مىكند و دو بازو را گشاده مىدارد .
متجنن
(
motajannen
) ص . ع .
ديوانهء خشمناك . و ظاهرا ديوانه .
متجننة
(
motajannenat
) ص . ع .
ارض متجننة : زمين بسيار گياهناك .
متجنى
(
motajanni
) ص . ع .
تهمت زنندهء گناه به كسى . و ميوه چيننده .
متجور
(
motajavver
) ص . ع .
به روى افتاده و به پهلو خفته . و شكسته و منهدم .
متجوز
(
motajavvez
) ص . ع .
كسى كه كارى را بسهل انگارى مىكند . و آنكه در نماز گزاردن تغافل و تكاهل مىكند . و آنكه سخن بمجاز مىگويد . و اغماض كننده .
متجوش
(
motajavvec
) ص . ع .
اندك لاغر .
متجوع
(
motajavve '
) ص . ع .
كسى كه خود را عمدا گرسنه مىدارد .
متجوف
(
motajavvef
) ص . ع .
ميان كاواك . و آنكه باندرون مىآيد .
متجوق
(
motajavveq
) ص . ع .
گرد آمده و فراهم آمده .
متجه
(
mottajeh
) ص . ع . وهم و خيالى كه در خاطر خطور كند .
متجهز
(
mtoajahhez
) ص . ع .
آماده شده و آراسته شده .
متجهم
(
motajahhem
) ص . ع .
درشت و سخترو و ترشرو .
متجى
(
mottaji
) ص . ع . خرماهاى بهم بسته .
متجيش
(
motajayyec
) ص . ع .
گرد آورندهء سپاه . و شوريده دل . و پريشان خاطر و مضطرب .
متح
(
math
) م . ع . متح الماء متحا ( از باب نصر و فتح ) : آب كشيد از چاه و جز آن . و متح النهار : بلند شد روز لغة فى متع . و متح بسلخه : پليدى انداخت . و متح بالاست : تيز داد .
و متح الشئ : بر زمين زد آن چيز را و بريد آن را و زد آن را و بر كند آن را . و متح الجراد : دم بر زمين سپوخت آن ملخ تا تخم نهد .
متحاب
(
motah bb
) ص . ع .
دوست گرفته مر يكديگر را .
متحات
(
motah tt
) ص . ع .
برگ فرو ريخته . و پوست باز كنده و خراشيده .
متحاتن
(
motah ten
) ص . ع .
برابر و متساوى و مشابه . و متفق .
متحاث
(
motah ss
) ص . ع .
برانگيزانندهء بعضى را بر بعضى . و يكديگر را بميل حيوة بخشنده و زندگانى دهنده .
متحاج
(
motah jj
) ص . ع . با يكديگر خصومت كننده .
متحاجز
(
motah jez
) ص . ع .
آرزومند بمخالفت . و آنكه متعرض مىشود و يا مانعى مىاندازد در راه ديگرى . و دو گروه از هم باز شدهء در جنگ .
متحاجى
(
motah ji
) ص . ع .
مر يكديگر را چيستان و معما گوينده .
متحاد
(
motah dd
) ص . ع .
مر يكديگر را بازدارنده و مخالفت كننده .
متحادث
(
motah des
) ص . ع .
با يكديگر سخن گوينده .
متحارب
(
motah reb
) ص . ع .
با يكديگر جنگكننده .
متحاسب
(
motah seb
) ص . ع .
مشغول به حساب .
متحاسد
(
motah sed
) ص . ع .
مر يكديگر را حسد كننده و رشك برنده .
متحاسى
(
motah si
) ص . ع .
آشامندهء شوربا . و با هم ديگر آشامنده .