شناخته مىشود شعر خوب از بد كفت
بششقله
فقال ما الششقله كفت ششقله آنست كه دينار را بدينار وزن كنند كه كدام سنكينتر و باوزنتر است و لا احسبه عربيّا در شرح الفصيح مرزوقى كفته
اترج
پارسى معرّب است و كفتهاند كه ارز نيز چنين است در استدراك زبيدى كفته
نارجيل
جوز هنديست و عجمى آن ناركيل است و كفته
مترس
چوب بزرك محكمى است كه در پشت در خانه براى حفظ و صيانت امتعه از سارق كذارند و واضح است كه پارسى است و آن را شجار كويند كفتهاند ابو دريد و ابو حاتم
الزّنديق
فارسى معرّب است و منسوبست بزند و كفته است عالى بن عثمان كه
شودنيق و شودق و شوذانق و شوذنق
همكى شاهين است و فارسى معرّب است و در جمهره ابن دريد آمده كه بسيار لغات عجم را عرب برده و عربى كردهاند كه مانند لغة عربى شده مثل
لكام و لغام
كه پارسى است معرّب كرده لجام شده بر وزن كتاب و جمع بر آن بستهاند بر وزن كتب لجم و مصغّر آن لجيم كرديده و مشتق كرده فعل امر از آن برآورده الجمه شده الجام مصدر آن كرديده فرس ملجّم و رجل ملجّم كفتهاند تا چنان شده كه باستعاره در حديث نيز درآمده و به جائى رسيده كه نتوان كفت پارسى است
بستان و بهرمان
كه رنكى احمر است
و ارجوان
كه ارغوان است و
قرمز
كه كرمى است كه بدان رنك مىكنند
و دشت
كه صحراست و
بوصى
يعنى سفينه
و ارندج
يعنى پوستى كه آن را بعفص دباغت مىكنند
و رهوج و هملاج
كه اصل رهوار است
و قيروان
كه اصل آن كاروان بوده و نام شهرى شده
و المهرق
كه اصل آن مهره بوده كه براى نوشتن بر كاغذ مىمالند تا نرم و صاف شود و تفسيرها مهره كرد اى صقلت بالخزر و الكردن و هى العنق
و بهرج
يعنى باطل و ناخوب
و بلاس
يعنى كليم و آن را مسخ نيز كويند
و سرق
كه ضربى است از حديد
عراق
كه اصل آن به فارسى از آن شهر بوده يعنى بلد خراب و آن را معرّب كرده عراق كفتند
و خورنق
كه اصل آن در پارسى خورنكه محل و جاى غذا خوردن بوده و سدير كه عمارتى سهتوى بوده و بپارسى سه دله مىناميدهاند و سهدير مىكفتهاند
و طيجن و طاجن
كه اصل آن تابه بوده و طابق معرّب آن شده
و بارى
كه اصل آن بورياست
و خندق
كه اصل آن كنده بوده يعنى محفور
و جوسق
كه در پارسى كوشك مىكفتهاند اى قصر
و جردق
كه اصل آن كرده بوده يعنى قرص نان
و طشت و تنور و هاون
كه عرب آن را هاوون به وزن قارون ساخته
و عسكر
كه اصل آن بپارسى شكر بوده
استبرق
كه اصل آن ستبر و ستبره بوده يعنى حرير غليظ
و موزج
كه موزه بوده
و خور
كه خليجى است از دريا
و بط
بمعنى مرغابى و اصل آن بتاى مشوطه است و از اسماى مغرب
قابوس
است كه اصل آن كاووس بوده
و بسطام
كه اصل آن اوستام بوده
و بخت
بمعنى جد
و بخت
اى ابل
و دهلز
دالان خانه
و قز
ابريشم و اصل آن كژ بوده
و بوس
بفتح كه اصل آن بوس بضم بوده و بوسه و ؟ ؟ ؟ كوسه اى تقبيل
و زيبق
كه پارسى آن ژيوه و جيوه
و باشق
كه باشه شكارى است
و جلستان
كه معرب كلستان
جاموس
معرّب كاوميش
و دورق
كه معرّب دوره اسب و دوره پياله سراب است
و ضج
كه كچ باشد كه ديوار بدان سفيد كنند
و صاروج و صولجان و كوسج و نوافج و مسك و هملاج و فرسخ و زمرد و طبرزد و جوهر و سّكر و طنبور
همه در اصل پارسى است كه معرب نمودهاند و لغاتى كه از روميه اخذ كردهاند نيز بسيار است مانند
قومس
كه بمعنى امير
و اسفنط
كه از خمور است
و خندريس
كه هم بمعنى خمر است
و نمى و فلس و قمتم ؟ ؟ ؟ و خوخ و دارين ؟ ؟ ؟
لغات رومى يا سريانى است و از اسماء ماريه
رومانس
است و اندلسى در مقصور و ممدود
المصطكا
افزوده و ابن دريد كفته كه اين لغات را از سريانيه اخذ كردهاند
السّامور
و هو موضع السّر
و الدّريخه
يعنى اصعا بجانب چيزى
و برنسا و برناسا
يعنى ابن آدم
شراحيل و شرحبيل و غاذيا
را از نبطيّه اخذ كردهاند
و صيق
كه اصل آن
زلقا
و بمعنى غبار است