تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 9

مساهمون:

ص٩
شناخته مىشود شعر خوب از بد كفت

بششقله

فقال ما الششقله كفت ششقله آنست كه دينار را بدينار وزن كنند كه كدام سنكين‌تر و باوزن‌تر است و لا احسبه عربيّا در شرح الفصيح مرزوقى كفته

اترج

پارسى معرّب است و كفته‌اند كه ارز نيز چنين است در استدراك زبيدى كفته

نارجيل

جوز هنديست و عجمى آن ناركيل است و كفته

مترس

چوب بزرك محكمى است كه در پشت در خانه براى حفظ و صيانت امتعه از سارق كذارند و واضح است كه پارسى است و آن را شجار كويند كفته‌اند ابو دريد و ابو حاتم

الزّنديق

فارسى معرّب است و منسوبست بزند و كفته است عالى بن عثمان كه

شودنيق و شودق و شوذانق و شوذنق

همكى شاهين است و فارسى معرّب است و در جمهره ابن دريد آمده كه بسيار لغات عجم را عرب برده و عربى كرده‌اند كه مانند لغة عربى شده مثل

لكام و لغام

كه پارسى است معرّب كرده لجام شده بر وزن كتاب و جمع بر آن بسته‌اند بر وزن كتب لجم و مصغّر آن لجيم كرديده و مشتق كرده فعل امر از آن برآورده الجمه شده الجام مصدر آن كرديده فرس ملجّم و رجل ملجّم كفته‌اند تا چنان شده كه باستعاره در حديث نيز درآمده و به جائى رسيده كه نتوان كفت پارسى است

بستان و بهرمان

كه رنكى احمر است

و ارجوان

كه ارغوان است و

قرمز

كه كرمى است كه بدان رنك مىكنند

و دشت

كه صحراست و

بوصى

يعنى سفينه

و ارندج

يعنى پوستى كه آن را بعفص دباغت مىكنند

و رهوج و هملاج

كه اصل رهوار است

و قيروان

كه اصل آن كاروان بوده و نام شهرى شده

و المهرق

كه اصل آن مهره بوده كه براى نوشتن بر كاغذ مىمالند تا نرم و صاف شود و تفسيرها مهره كرد اى صقلت بالخزر و الكردن و هى العنق

و بهرج

يعنى باطل و ناخوب

و بلاس

يعنى كليم و آن را مسخ نيز كويند

و سرق

كه ضربى است از حديد

عراق

كه اصل آن به فارسى از آن شهر بوده يعنى بلد خراب و آن را معرّب كرده عراق كفتند

و خورنق

كه اصل آن در پارسى خورنكه محل و جاى غذا خوردن بوده و سدير كه عمارتى سه‌توى بوده و بپارسى سه دله مىناميده‌اند و سه‌دير مىكفته‌اند

و طيجن و طاجن

كه اصل آن تابه بوده و طابق معرّب آن شده

و بارى

كه اصل آن بورياست

و خندق

كه اصل آن كنده بوده يعنى محفور

و جوسق

كه در پارسى كوشك مىكفته‌اند اى قصر

و جردق

كه اصل آن كرده بوده يعنى قرص نان

و طشت و تنور و هاون

كه عرب آن را هاوون به وزن قارون ساخته

و عسكر

كه اصل آن بپارسى شكر بوده

استبرق

كه اصل آن ستبر و ستبره بوده يعنى حرير غليظ

و موزج

كه موزه بوده

و خور

كه خليجى است از دريا

و بط

بمعنى مرغابى و اصل آن بتاى مشوطه است و از اسماى مغرب

قابوس

است كه اصل آن كاووس بوده

و بسطام

كه اصل آن اوستام بوده

و بخت

بمعنى جد

و بخت

اى ابل

و دهلز

دالان خانه

و قز

ابريشم و اصل آن كژ بوده

و بوس

بفتح كه اصل آن بوس بضم بوده و بوسه و ؟ ؟ ؟ كوسه اى تقبيل

و زيبق

كه پارسى آن ژيوه و جيوه

و باشق

كه باشه شكارى است

و جلستان

كه معرب كلستان

جاموس

معرّب كاوميش

و دورق

كه معرّب دوره اسب و دوره پياله سراب است

و ضج

كه كچ باشد كه ديوار بدان سفيد كنند

و صاروج و صولجان و كوسج و نوافج و مسك و هملاج و فرسخ و زمرد و طبرزد و جوهر و سّكر و طنبور

همه در اصل پارسى است كه معرب نموده‌اند و لغاتى كه از روميه اخذ كرده‌اند نيز بسيار است مانند

قومس

كه بمعنى امير

و اسفنط

كه از خمور است

و خندريس

كه هم بمعنى خمر است

و نمى و فلس و قمتم ؟ ؟ ؟ و خوخ و دارين ؟ ؟ ؟

لغات رومى يا سريانى است و از اسماء ماريه

رومانس

است و اندلسى در مقصور و ممدود

المصطكا

افزوده و ابن دريد كفته كه اين لغات را از سريانيه اخذ كرده‌اند

السّامور

و هو موضع السّر

و الدّريخه

يعنى اصعا بجانب چيزى

و برنسا و برناسا

يعنى ابن آدم

شراحيل و شرحبيل و غاذيا

را از نبطيّه اخذ كرده‌اند

و صيق

كه اصل آن

زلقا

و بمعنى غبار است

و جدّاد