تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
دارد به آب خو
و بمعنى خربزه و هندوانه كه آب بسيار بآنرسيده ترش و پرچين كرديده بحذف واو و خواجه على فرقدى كفته شعر
روى تركان هست ناز به ياد كست * زرد و پرچين چون ترنج آبخست
در هر صورت آبخست بيواو بهتر است بمعنى خربزه كه آب آن را خواسته يعنى كوفته و ماليده و معنى آپذرف آب پذيرفته است چنان كه طرطرى هندوستانى كفته شعر
چون آپذرفت روى زشتش * چندين عفص و ترش چرا شد
و اين لغت را صاحب جهانكيرى بجاى ذال معجمه زاى معجمه آورده و خطا است و جزيره را كه فارسى آبخو خوانند بتركى آوه و آطه كويند

آبخور و آبخورد و آبشخور و آبشخورد

بمعنى مشربهء كه به آن آب خورند و كنار تالاب و رودخانه كه مردم و جانوران از آنجا آب نوشند و آن را بتازى مورد و عطن خوانند كمال كفته ع كبك و شاهين بهم آيند سوى آبشخور و بمعنى توقف نمودن و مقام كردن نظامى كفته شعر
شه عالم آبنج كيتىنورد * در آن خاك يك ماه كرد آبخورد
و هم خاقانى بمعنى مشربه كفته شعر
در غمت اى زود سير خون جكر مىخورم * تشنه بجز من كه ديد آبخورش آتشين
و بمعنى بهره و نصيب آمده خاقانى كويد شعر
جان شد اينجا چه خاك پزد تن * كابخوردش از اين جهان برخاست
و هم قطران كويد شعر
ترسم كه برآيد ز جهان آبخور من * كز شهر برآورد جهان آبخور تو
و هم ديكرى كويد شعر
خواست دلم تا كه به مسجد شود * آبخورش جانب ميخانه برد
و آبشخور مقلوب آبخورش بود به همان معانى خواجه حافظ عليه الرّحمه كفته شعر
ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما * بخت بد تا بكجا مىبرد آبشخور ما

آبخيز

به سكون با موج آب كه بلند شود و طغيان كند و آن را خيزاب نيز كويند و زمينى را كويند كه هر جاى آن را بكنند آب برآيد اوحدى مراغه كفته شعر
اندرين آبخيز نوح توئى * وندرين دامكه فتوح توئى

آبدار

چيزى با طراوت و پرآب و جواهر و مردم با جمعيت و سامان و عزت ع ايزدت آبدار خواهد كرد و بطريق كنايه بر تيغ و خنجر اطلاق كنند فردوسى كفته شعر
چه با او نديد ايچ جايى درنك * همان آبدارى كه بودش بچنك بزد بر سر ترك آن نامدار * تو كفتى شش سر نياورده بار
كويند كياهيست شبيه بليف خرما

آبدان

مرادف آبكير و تالاب جاى ايستادن آب مختارى كفته ع در آبدان بنفشه سمن شد بمهركان ازرقى كفته بكداخت آبكينه شامى در آبدان كويند كنايه از مثانه نيز مىباشد چه آب در آن جمع مىشود و آبدان مثل كلاب‌دان ظرف آب خواهد بود

آبدست

بمعنى وضو و زاهد مقدس پاك و آبى كه پس از طعام بدان دست شويند و بمعنى استاد جلدكار چابكدست خوش عمل آمده است نظامى كفته شعر
چنان در كار بودش آبدستى * كه بر آب از لطافت نقش بستى

آبدستان

بمعنى آفتابه خاقانى كفته شعر
آسمان آورده زرّين آبدستان ز آفتاب * پشت خم بيش سران چون آبدستان آمده طشت زرّين و آبدستان خواست * بازوى شهريار را بربست نيش بكرفت و كفت عز على * اين‌چنين دست را كه يا رد خست سر فرو برد و بوسهء برداد * وز سمن شاخ ارغوان برجست

آبدندان

بمعنى حريف كول و نادان و زبون و عاجز انورى كويد شعر
حادثه در نرد درد و فتنه در شطرنج * رنج بدسكالت را حريف آبدندان يافته
و جنسى از امرود نرم و انار كم‌استخوان و نام حلوائى هم هست وصال شيرازى كويد شعر
مرا پيرى جوان‌بخت است و من طفل زبان دانش * شكسته زان همىكويم كه نغز آيد ز طفلانش درست اين نقل من نقليست كش اشكسته به باشد * بلى اين آب دندانست و باشد باب دندانش

آبرود

با واو معروف به وزن باد بود بمعنى سنبل و بعضى نيلوفر را كفته‌اند بيد نيز آمده است

آبريز

ريزندهء آب و محلّ ريختن آب هرجا باشد از مستراح و محلّ غسل و كوى كه آب در آن ريخته شود مولوى معنوى كفته
اى بخورده لوتهاى چرب خيز * فضلهء آن را ببين در آب ريز
و بمعنى كوزه كه دسته و لوله دارد و پر آب كرده بدان دست و روى شويند يا طهارت كنند و اعراب آن را معرب كرده ابريق كويند و دلو را نيز كفته‌اند حكيم سنائى راست شعر
دوستى ز آبريز چرخ ببر * زانكه او كه تهى بود كه پر

آبريزان

جشنى بوده در تيرماه قديم كه در آن روز آب و كلاب بر يكديكر مىريخته‌اند كويند وقتى بجهة قطع باران قحط