محبّت و سازكارى چنان كه ظهورى كفته
در شكايت نيستم از بخت شور * زهر او با كام شير و شكّر است
بپفى كار در بند است
كنايه از آنست كه باندك چيزى موقوفست
بترجا
كنايه از قبل و دبر است و آن را بتازى عورتين كويند سراج الدين كفته
غنچه كر پيش آن دهن خندد * بر تبر جاى خويشتن خندد
بجان اوردن
كنايه از دو چيز است اول كنايه از كشتن باشد امير خسرو كفته
كر صفى از خصم ، بجان آورى * مرزنه كر به زبان آورى
دويم به تنك آوردن بود
بجاآوردن
كنايه از دانستن و شناختن و بفعل آوردن بود
به خاك افكندن
كنايه از مظلوم و خوار باشد
بخت دندان خاى
كنايه از طالع ناموافق است حكيم خاقانى كفته
چون كنار شمع بينى ساق من دندانهوار * ساق من خائيدن كوئى بخت دندان خاى من
بخيه بر روى كار افتادن
كنايه از فاش شدن سر و آشكار كشتن است اثير الدين كفته
همچو سوزن اكرچه سرتيزى * بخيه بر روى كار ميفكنى
بدآغاز
كنايه از بدسرشت باشد
بددل و بدزهره
كنايه از مرد ترسنده و بددل است
بدست باش
يعنى تقصير مكن و حاضر باش خواجه حافظ كفته
كرت ز دست برآيد مراد خاطر ما * بدست باش كه خيرى براى خويشتن است
همو كفته
چو بر ولايت دل دست يافت لشكر عشق * بدست باش كه هر بامداد يغمائيست
بدست بودن
كنايه از حاضر و هشيار بودن است
بدست چپ شمردن
كنايه از بسيارى است چه در حساب عقد انامل آحاد و عشرات با نامل دست راست مخصوص است و حآت و الوف با نامل دست چپ اختصاص دارد حكيم خاقانى كفته
عاشق بكشى به تيغ غمزه * چندانكه بدست چپ شمارى
بدست شدن
كنايه از بدست آمدن باشد شيخ اوحدى كفته
در جهان دوستى بدست نشد * كه ازو بر دلم شكست نشد
بدكهر
كنايه از بد اصل باشد
بدلكام
كنايه از دو چيز است اول معروفست دويم كنايه از مخالف باشد و نيز شخصى را كويند كه سر اطاعت و انقياد فرو نيارد
بدندان بودن
كنايه از لايق و مناسب بود اثير الدين كفته
لب و دندان ترا سجده برم چون پروين * كز جهان اى مه تابان تو بدندان منى
همو كفته
هستند شاهدان شكر لب بعهد تو * ليكن از آن ميانه بدندان من توئى
بدوسواران
كنايه از اسب تندرو باشد چنان كه ظهورى كفته
در معركه بدوسواران عيب است * از لاشه سوار ترك تازى كردن
بر آب آمدن
كنايه از ظاهر شدن و فاش كشتن چنان كه امير خسرو كفته
چو فوج هندوان ره بيشتر يافت * خليفه هم خلاف خصم دريافت
بر آب آمد همه كان آتشانكيز * به جوش او برد سيل آتش تيز
برآمدن
كنايه از تعظيم كردن و برخاستن باشد
بر پاى خاك زدن
كنايه از خوار كردانيدن است
بردادن
كنايه از رها كردن باشد چنان كه حكيم انورى كفته
به ياد بوك و مكر بيست سال بر دادم * مرا خداى نداد است زندكانى نوح
برزدن
كنايه از همسرى كردن و برابرى كردن باشد چنان كه انورى كفته
كه منزل او برزده بر سغد سمرقند * كه مجلس او طعنه زده باغ ارم را
و باصطلاح آنست كه دو كس انكشتان از دو طرف پيش آورند و حساب بردن و باختن كنند ظهورى كفته
اينك سرو زر ز من ازو بوس و كنار * با دلبر خويش هركز اين برنزديم
بر سر آمدن
كنايه از غلبه و افزونى و بهى بود كمال اسمعيل كفته
زانكه باريك چو مويست معانى رهى * آمد از شعر همه اهل خراسان بر سر
بر سر نشستن
و سر پائين كردن كنايه از كار آشكارا باشد كه خواهند پنهان نمايند چنان كه مولوى معنوى كفته
بر اشترى نشينى و سر را فرو كنى * در شهر مىروى كه نهبينند مر مرا
بر شكستن
كنايه از اعراض كردن باشد امير خسرو كفته
ازو شوخى ازين در خم شكستن * ازين زارى و از وى برشكستن
مسعود رشيد كفته
بقول دشمن بدكوى برشكست از من * چه شد چه كردهام از بهر چه چرا بركشت
بر شير نرزين نهادن
كنايه از نهايت غلبه و افزونى باشد چنان كه شيخ سعدى كفته
كفته كدائى كه بر شير نر زين نهد * ابو زيد را اسب فرزين دهد
برف آب دادن
كنايه از دلسرد كردن و نااميد ساختن باشد چنان كه حكيم سنائى كفته
برف آب همى دهى تو ما را * ما از تو فقع همى كشائيم
برفشاندن دست
كنايه از رقصيدن بود چنان كه فنائى كفته
مطربا بنواز تا سرو سهى بالاى من * برفشاند دست و بيند جانفشانيهاى من
بركردن
كنايه از افروختن آتش باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته
آتش زده بخرمن خويش * بر كردن آتش اينچنين است
بر كرسى نشاندن
كنايه از خوب و سامان دادن باشد چنان كه ظهورى كفته
نبود از من تلاش داغش اما من تمنّا را * نشانيدم بكرسى كرسى از لخت جكر كردم
بركه لاجورد پنجرهء لاجورد
كنايه از آسمان باشد
بر لنك زدن
كنايه از كريختن است چنان كه ظهورى كفته