تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 774

مساهمون:

ص٧٧٤
محبّت و سازكارى چنان كه ظهورى كفته
در شكايت نيستم از بخت شور * زهر او با كام شير و شكّر است

بپفى كار در بند است

كنايه از آنست كه باندك چيزى موقوفست

بترجا

كنايه از قبل و دبر است و آن را بتازى عورتين كويند سراج الدين كفته
غنچه كر پيش آن دهن خندد * بر تبر جاى خويشتن خندد

بجان اوردن

كنايه از دو چيز است اول كنايه از كشتن باشد امير خسرو كفته
كر صفى از خصم ، بجان آورى * مرزنه كر به زبان آورى
دويم به تنك آوردن بود

بجاآوردن

كنايه از دانستن و شناختن و بفعل آوردن بود

به خاك افكندن

كنايه از مظلوم و خوار باشد

بخت دندان خاى

كنايه از طالع ناموافق است حكيم خاقانى كفته
چون كنار شمع بينى ساق من دندانه‌وار * ساق من خائيدن كوئى بخت دندان خاى من

بخيه بر روى كار افتادن

كنايه از فاش شدن سر و آشكار كشتن است اثير الدين كفته
همچو سوزن اكرچه سرتيزى * بخيه بر روى كار ميفكنى

بدآغاز

كنايه از بدسرشت باشد

بددل و بدزهره

كنايه از مرد ترسنده و بددل است

بدست باش

يعنى تقصير مكن و حاضر باش خواجه حافظ كفته
كرت ز دست برآيد مراد خاطر ما * بدست باش كه خيرى براى خويشتن است
همو كفته
چو بر ولايت دل دست يافت لشكر عشق * بدست باش كه هر بامداد يغمائيست

بدست بودن

كنايه از حاضر و هشيار بودن است

بدست چپ شمردن

كنايه از بسيارى است چه در حساب عقد انامل آحاد و عشرات با نامل دست راست مخصوص است و حآت و الوف با نامل دست چپ اختصاص دارد حكيم خاقانى كفته
عاشق بكشى به تيغ غمزه * چندانكه بدست چپ شمارى

بدست شدن

كنايه از بدست آمدن باشد شيخ اوحدى كفته
در جهان دوستى بدست نشد * كه ازو بر دلم شكست نشد

بدكهر

كنايه از بد اصل باشد

بدلكام

كنايه از دو چيز است اول معروفست دويم كنايه از مخالف باشد و نيز شخصى را كويند كه سر اطاعت و انقياد فرو نيارد

بدندان بودن

كنايه از لايق و مناسب بود اثير الدين كفته
لب و دندان ترا سجده برم چون پروين * كز جهان اى مه تابان تو بدندان منى
همو كفته
هستند شاهدان شكر لب بعهد تو * ليكن از آن ميانه بدندان من توئى

بدوسواران

كنايه از اسب تندرو باشد چنان كه ظهورى كفته
در معركه بدوسواران عيب است * از لاشه سوار ترك تازى كردن

بر آب آمدن

كنايه از ظاهر شدن و فاش كشتن چنان كه امير خسرو كفته
چو فوج هندوان ره بيشتر يافت * خليفه هم خلاف خصم دريافت بر آب آمد همه كان آتش‌انكيز * به جوش او برد سيل آتش تيز

برآمدن

كنايه از تعظيم كردن و برخاستن باشد

بر پاى خاك زدن

كنايه از خوار كردانيدن است

بردادن

كنايه از رها كردن باشد چنان كه حكيم انورى كفته
به ياد بوك و مكر بيست سال بر دادم * مرا خداى نداد است زندكانى نوح

برزدن

كنايه از همسرى كردن و برابرى كردن باشد چنان كه انورى كفته
كه منزل او برزده بر سغد سمرقند * كه مجلس او طعنه زده باغ ارم را
و باصطلاح آنست كه دو كس انكشتان از دو طرف پيش آورند و حساب بردن و باختن كنند ظهورى كفته
اينك سرو زر ز من ازو بوس و كنار * با دلبر خويش هركز اين برنزديم

بر سر آمدن

كنايه از غلبه و افزونى و بهى بود كمال اسمعيل كفته
زانكه باريك چو مويست معانى رهى * آمد از شعر همه اهل خراسان بر سر

بر سر نشستن

و سر پائين كردن كنايه از كار آشكارا باشد كه خواهند پنهان نمايند چنان كه مولوى معنوى كفته
بر اشترى نشينى و سر را فرو كنى * در شهر مىروى كه نه‌بينند مر مرا

بر شكستن

كنايه از اعراض كردن باشد امير خسرو كفته
ازو شوخى ازين در خم شكستن * ازين زارى و از وى برشكستن
مسعود رشيد كفته
بقول دشمن بدكوى برشكست از من * چه شد چه كرده‌ام از بهر چه چرا بركشت

بر شير نرزين نهادن

كنايه از نهايت غلبه و افزونى باشد چنان كه شيخ سعدى كفته
كفته كدائى كه بر شير نر زين نهد * ابو زيد را اسب فرزين دهد

برف آب دادن

كنايه از دل‌سرد كردن و نااميد ساختن باشد چنان كه حكيم سنائى كفته
برف آب همى دهى تو ما را * ما از تو فقع همى كشائيم

برفشاندن دست

كنايه از رقصيدن بود چنان كه فنائى كفته
مطربا بنواز تا سرو سهى بالاى من * برفشاند دست و بيند جانفشانيهاى من

بركردن

كنايه از افروختن آتش باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته
آتش زده بخرمن خويش * بر كردن آتش اين‌چنين است

بر كرسى نشاندن

كنايه از خوب و سامان دادن باشد چنان كه ظهورى كفته
نبود از من تلاش داغش اما من تمنّا را * نشانيدم بكرسى كرسى از لخت جكر كردم

بركه لاجورد پنجرهء لاجورد

كنايه از آسمان باشد

بر لنك زدن

كنايه از كريختن است چنان كه ظهورى كفته
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 774 | رضا قلى خان ( هدايت )