تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 765

مساهمون:

ص٧٦٥

[ خاتمه ]

پيرايش اول از خاتمه فرهنك انجمن‌آرا در آشكارا كردن برخى از كنايات و استعارات فارسى و عربى با شواهد آنها از اشعار فصحا و بلغا

[ در الف ممدوده ]

آب آبستنى

كنايه از دو چيز است اول آب منى مرد كه زن به آن آبستن شود و دويم باران يا آبى كه سبب رويانيدن نباتات زمين شود

آب آتش رنك و آب آتش‌زاى و آب آتش‌نماى و آب آتش‌سا و آب ارغوانى و آب شنكر

فى اين لغات كنايه از دو معنى است اول كنايه از مى بعلفام است چنان كه حكيم خاقانى كفته
كر باده مىنكيرم بر من مكير جانا * من خون خورم نه باده من غم كشم نه ساغر زان آب آذرآسا زانسان همىهراسم * كز آب سك كزيده شير سينه ز آذر
و من نيز كفته‌ام
آب آتش‌نماى خرمن‌سوز * مخور آتش بخرمنم مفروز
هم كفته‌ام
راغ ز نكار كون چو كرد لباس * آب شنكرف رنك زير بكاس
دويم كنايه از اشك خونين بود

آب آتش‌زده

كنايه از اشك كرم بود چنان كه حكيم خاقانى كفته
آب آتش‌زده كز ديده رود سوى دهان * تنكناى نفس از موج شرر بربنديم

آب آتش شدن

كنايه از آشوب بعد از امنيّت باشد آب آتش كشت و جار و بم بسوخت

آب آتشين

كنايه از اشك كرم و جوهر شراب كه آن را عرق كويند و آتش چون آب كنايه از شراب صاف و بهر دو معنى نيز كفته‌ام
به آب آتشين آن آتش چون آب همزانو * شكفتا آب آتش رنك و آتش آب رنكستى

آب اندام

كنايه از معشوق سفيد اندام تر و تازه نرم‌اندام است

آب از جكر بخشيدن

كنايه از عطا كردن است

آب باده رنك

كنايه از اشك خونين باشد

آب بر آتش زدن

كنايه از نشاندن و تسكين دادن فتنه و آشوب است چنان كه مولوى معنوى كفته
هفت اختر بىآب را كز خاكيان خون مىخورند * هم آب بر آتش زنم هم باد ايشان بشكنم
بابا فغانى شيرازى كفته
آبى بر آتش دل ما هيچ‌كس نزد * هرچند پيش محرم و بيكانه سوختيم
و كنايه از شراب خوردن نيز هست

و آب بر آتش ريختن

كويند چنان كه شيخ سعدى كفته
ساقى سيمتن چه خسبى خيز * آب شادى بر آتش غم ريز بوسه و بر كنار ساغر نه * پس بكردان شراب زهرآميز

آب به زير هشتن

كنايه از فريب دادن و مكر كردن با كسى باشد چنان كه شيخ نظامى كفته
به جائى نخسبد عقاب دلير * كه آبى توان هشتن او را به زير

آب بسته

كنايه از شيشه و بلور بود و آن را آب خشك نيز كويند چنان كه حكيم خاقانى كفته
آتش تر در آب بسته فكن * يكره از باده كرد غم نبشان

آب پيكران

كنايه از كواكب بود چنان كه حكيم خاقانى كفته
صبح است كمانكش اختران را * آتش زده آب بيكران را

آب تلخ

كنايه از دو چيز است اول كنايه از شراب بود دويم كنايه از اشك چشم عاشق مهجور باشد و آن را اشك تلخ و كلاب تلخ نيز كويند چنان كه شيخ نظامى در وفات شيرين كفته
در اين افسانه شرط است اشك راندن * كلابى تلخ بر شيرين فشاندن

آب خشك

كنايه از شيشه و بلور بود و آن را آب بسته نيز كويند چنان كه در هماى و همايون كفته
چو در آتش لاله افتاد مشك * دم از آتش تر زد و آب خشك
حكيم خاقانى كفته
نوبر چرخ كهن چيست بجز جام مى * حامله ز آب خشك آتش تر در شكم
من نيز كفته‌ام
سرد شد هوا ساقى خيز و آتشى بركن * آب خشك را پيش آر پر ز آتش تر كن

آب خفته

كنايه از آب مردآب كه حركت نكند و روان نباشد و همچنين كنايه از يخ و شمشير آبدار و ژاله بود

آب‌دار

كنايه از صاحب دولت و سامان و خداوند مال و آبرو باشد

آب در جكر ندارد و آه در جكر ندارد

كنايه از مفلس و بىچيز باشد ابن يمين كفته
در جكر كرچه مرا ز آتش فقر آب نماند * ليك بحريست كف راد تو پرآب نوال
كمال اسمعيل كفته
اين پير كشته را كه نبود آب در جكر * آروغ امتلا زند اكنون ز خوان شكر

آب در جوى داشتن

كنايه از دولت و اقبال و بخت و جوانى و جمال بود چنان كه شيخ نظامى از قول شيرين كفته
هنوزم آب در جوى جوانيست * هنوزم لب پرآب زندكانيست

آب در ديده نداشتن

كنايه از شرم و حيا نكردن و بىادب بودن چنان كه كفته
حكيمان جهان كويند يك رك * ز كون پيوسته باشد تا بديده هرآن‌كس را كه نبود آب در چشم * يقين ميدان كه آن رك شد بريده

آب در چيزى كردن

كنايه از دغلى كردن در آن كار باشد

آب در شير داشتن

كنايه از اظهار موافقت نمودن و در دل منافق بودن

آب در غربال نكاهداشتن

كنايه از كارى ممتنع و محال و بيحاصل چنان كه شيخ سعدى كفته
قرار در كف آزادكان نكيرد مال * نه صبر در