در كتاب تدارك السموم كفته هلاهل نام مقامى و محلى است از سند بيشى كه در آنجا رويد بسيار قوى و مهلك و قتال است و آن بيش را زهر هلاهل كويند حكيم فردوسى كفته
همانكاه زهر هلاهل بخورد * ز شيرين روانش برآورد كرد
مولوى بمعنى مطلق مهلك و قاتل كفته
هركه اين مسجد شبى منزل شدش * نيمشب مرك هلاهل آمدش
و آن را هلهل نيز كويند چنان كه پوربهاى جامى كفته
حنظل شود بتلخى و هلهل شود بطبع * دندان چو بر طبر زد و شكر نهادهء
هلاهلا
بفتح هر دو ها بمعنى سهل و آسان چنان كه كمال اسمعيل كفته
زيان مالى و جانى توان تحمل كرد * ولى شماتت اعدا هلاهلا نبود
هلتاك
بالفتح و تاء فوقانى برف و در نسخه سرورى بجاى تا نون آورده
هلك
بضم ها و فتح لام چرم پارهء باشد مانند كفّه ترازو كه از سر چوب منجنيق بياويزند و آن را پر سنك كرده بجانب قلعهء يا خصم بيندازند خواجه عميد كفته
چون هلكى شدم بفن بسته منجنيق تن * سنك عرادهء اجل نشكندار بر او هلك
و هليك بمعنى فواق كذشته
هلندوز
بفتحتين و سكون نون و زاء منقوطه در آخر كياهى است كه در دواها به كار آيد
هلنند
بفتحتين و سكون نون دويم و فتح نون اوّل كاهل و بيكار مولوى كفته
چو او ماه شكافست شما ابر چرائيد * چو او چست و ظريفست شما چون هلننديد
هلو
بضمّتين شفتالو را كويند
هلوزون
بفتح و سكون واو و زاء منقوطه مضموم نقّاشيها و اسليمى ختائيها كه بر اطراف كتابه نقش كنند
هليو
بر وزن غريو بكسرتين و ياى مجهول نيز كفتهاند در هرحال بمعنى سبد است
هلبال
بالفتح غربال است
هليوى
كردكان بازى و چرخى كه از چوب و خاشاك بر آب نهند و بدان بازى كنند
نمايش هفتم در هاء با ميم
هماد
بر وزن جماد بمعنى همه و جميع و كل آمده
همادى
بمعنى كلّى و همكى
هماديان
بمعنى كليّات كه در برابر جزئيّاتست و فرق ميان همه كه بمعنى كل و همادى كه بمعنى كلّى است از چند وجه بود اول آنكه بسيار از كل در خارج موجود بود و كلّى از آنجا كه كلّى است در خارج موجود نبود دويم آنكه كل را توان شمردن باجزاى انكل و كلّى را نتوان شمردن بجزئيات سيّم آنكه اجزاء مقوّم كل بود چون آحاد نسبت با عشره كلّى مقوّم جزئيّات است چون انسان با زيد و عمرو چهارم آنكه كلى چون انسان مثلا محمول بود بر جزئى چون زيد و كل چون عشره مثلا محمول نبود بر اجزاى او كه آحاد بود پنجم آنكه اجزاى كل واجب بود كه متناهى باشد و جزئيّات كلّى واجب نبود كه متناهى بود ششم آنكه شرط وجود همه اجزاى آن كل بود و شرط وجود كلّى وجود همه جزئيات آن كلّى نبود
همار و هماره
بفتح اول بمعنى هميشه مخفف همواره است كمال اسمعيل كفته مركب اقبال تو هماره بزين باد و بمعنى اندازه و معنى حساب كه امار و اماره خوانند نيز انذه
هماس
بالضم انباز و همتا را كويند
هماك
در رسالهء خويشتاب كه بكرزن دانش موسوم است بمعنى اشاره آمده و عبارت را بدستان سام كه زال زر باشد و شاكرد سيمرغ حكيم بوده نسبت داده كه در اثبات ذات ايزد كفته كه چون واجب الوجود را مكان و جهة نباشد بايد پذيراى هماك يعنى قابل اشارت نبود يعنى اشارة به دو نتوان كرد الا از روى عقل و مضمون اين قول را شيخ عطار نظم كرده
آن مكو چون در اشارت نايدت * دم مزن چون در عبارت نايدت
همال
بالضّم قرين و همتا و انباز و شريك و شبه و مانند عنصرى كفته
خداى عز و جل هرچه را تو انديشى * بيافريد و مر او را نيافريد همال
حكيم قطران بمعنى شريك و انباز كفته
رفيق رفته و دل كشته با هواش رفيق * همال رفته و تن مانده با بلاش همال
همانا
در مقام ظاهرا و كويا و پندارى استعمال شود و مانا مخفف اوست مانند بلكه و آيا و باشد و بود و بود و شايد و كاش و كاج بابدال و وزيدنش و آرنك كه اينها را حروف مشبّهة بالفعل خوانند و غالبا مثال آنها در نظم و نثر بديدار است امّا آرنك بمعنى همانا بسيار شهرت ندارد رودكى كفته
هركز نكند سوى من خسته نكاهى * آرنك نخواهد كه شود شاد دل من
و احيانا بمعنى مانند نيز مىآيد چنان كه كفتهام
اين روى خوش تو ماه مانند * وين قد كش تو سرو ماناست
همانند
بالفتح بمعنى مانند و مثل و شبيه است فردوسى كفته
ز كار آزموده كزيده مهان * همانند تو نيست اندر جهان
ناصرخسرو كفته
اى خوبخصال ار بخرد بار نكيرى * با بيد و سپيدار همانند و همالى
همانند در اصل هم مانند بوده چنان كه رسم پارسيان است يك ميم را حذف كردهاند مانند سپيدار كه سپيددار بوده و يك دال محذوف شده
همانى آسمان
فلك كلّى را كويند و همانى آسمانها افلاك كليّه و فلك كلّى بقول مشهور نه است بعدد حركات محسوسه مختلفه چه نه حركت مختلف يافته شده هفت از سبعه سيّاره و يكى از فلك ثواهت