تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 722

مساهمون:

ص٧٢٢
كس * تو را نوشه از راستى باد و بس
و ظن غالب مؤلف اين است كه فردوسى بمعنى توشه راه آخرت كفته باشد واو تصحيف‌خوانى كرده و معنى غم خوردن و تيمار داشتن نيز كفته‌اند چنان كه حكيم اسدى كفته
كراميش داريد و نوشه خوريد * چو پرورده شد زوروان پروريد

نوشيروان

مخفف نوشين روان است يعنى جان شيرين و نام پادشاه عادل ايران كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در زمان او متوّلد شده چنان كه فرموده‌اند انّى ولدت فى زمن ملك العادل و آن را انوشيروان نيز كويند شعر
نوشتند بر جام نوشين روان * كه پاينده بادات نوشين روان
وى شاهنشاهى بزرك و دادكر بوده و پادشاهان متابعت او مىكرده‌اند و در باركاه او در دست راست و دست چپ كرسى معين داشتند كه مىنشستند براى حكيم بزركمهر در پيش تخت كرسى زرّين نهاده بود كه مىنشست پس از وى كرسى مؤبد مؤبدان نهاده بود و پس از وى چند كرسى براى مرزبانان و بزركان معين مىبود و هيچ‌كس را يارا نبود كه بر جاى ديكرى نشيند و بر هركس كه شاهنشاه خشم كرفتى كرسى او را از آن ايوان بركرفتندى و عدل و داد او خود مشهور است و او دين الحاد مزدكى را برانداخت چنان كه مرقوم شد شيخ سعدى كفته
قارون هلاك شد كه چهل خانه كنج داشت * نوشيروان نمرد كه نام نكو كذاشت
هم او كفته
شنيدم كه وقت نزع روان * بهر من چنين كفت نوشيروان كه خاطر نكهدار درويش باش * نه در بند آسايش خويش باش

نوكواره

بالضّم و كاف عجمى مضموم در فرهنكها بمعنى هرزه كوى و پركوى آوردند و در برهان نيز چنين است و ليكن از اين معنى مستفاد مىكردد كه در اصل ناكواره بوده ضدّ كوارا و خوشكوار و كسى كه صحبت او ناكوارا باشد و ياوه‌كوى و پركوى بود و در نسخهء سرورى بفتح نون و كسر كاف كفته و در نسخهء وفائى بجاى واو دويم فا آورده و هر دو غير صحيح است

نوك

بضم بمعنى منقار مرغان است و هر چيز سر تيز را بمشابهت منقار مرغان نوك كويند مانند سر خنجر و سر كارد و سر قلم و سر تير و نيزه و سر مژكان و امثال آن چنان كه كفته‌اند
نوك مژكانم بسرخى بر بياض روى زرد * قصّه دل مىنويسد حاجت كفتار نيست
و اينكه بفتح نون كفته‌اند غلط مشهور است وقتى در مسمّطى كفته‌ام
روزى كه مزامير شود ز امر فنالوك * هر سور كه جويد عدويش كردد از او سوك بر رمح ويش اعدا آون چو بشب چوك * بىخويش بكردش بر چون پنبه كه بر دوك چندانكه مثل هدهد در بحر زند نوك * با بحر دلش عمّان را نبود مقدار

نوكر

در برهان كفته بضم اول و فتح كاف و سكون راى قرشت نام پادشاهى بوده است و چاكر و ملازم را نيز كويد مؤلف كويد بضم اول خطاست بفتح است نام پادشاهى نيز نبوده چنكيز خان مغول پسر خود توليخان را نوكر مىكفت و چنكيز غير از تركى مغولى چيزى نمىدانسته و اين لغت تركى مغوليست كه در پارسى شايع شده و بمعنى خدمتكار خوبست چنان كه كفته‌اند
اى روح كرده با لب لعل تو نوكرى
و در اين قصيده لغت تركى بسيار است اين نيز از آن قبيل است

نوكنده

در فرهنكها و برهان با اوّل مضموم و واو مجهول و كاف عجمى مفتوح بمعنى نوخواسته و نورسته نوشته‌اند و بشعر حكيم فرّخى استشهاد كرده كه كفته
آن رخ چون كل نوكنده به بالاى چو سرو
خواجه ديده است همانا كه رهش بر در اوست صاحب ذهن و قاد و سليقه مستقيم مىداند كه نوكنده بضم نون و كاف فارسى معنى نيكو ندارد بلكه كل سرخ را به آن خوشبوئى و نيكوئى و لطافت كنده كفتن كمال سفاهت است و خطاى فاحش كرده‌اند نون بضم نيست بفتح است و كاف عجمى نيست عربيست كل نوكنده يعنى كل تازه كه از كلبن كنده‌اند و هنوز پژمرده نشده و بىطراوت نكشته چنان كه طالب آملى كفته و مرقوم شده
كه كل بدست تو از شاخ تازه‌تر ماند
و كل چيده را فرو كرده كويند و ناچيده را نافرو كرده يعنى بر كلبن برقرار مانده چنان كه حكيم فرخى كفته
فرى اى فريبنده زلفين مشكين * فرى آن فروزنده رخسار دلبر يكى چون بنفشه فروكرده بر كل * يكى چون كل نافرو كرده از بر
يعنى ناچيده از كلبن هم او كفته
همى تا برخسار معشوق ماند * كل تازه باز ناكرده از بر همى تا به بالاى معشوق ماند * بباغ اندرون بركشيده صنوبر

نول

با اول مضموم و واو معروف بمعنى نوك يعنى منقار