تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
جز اوناس
انورى كفته
عاشر آن اكرم معاشر شر * كوئى از كبركان نااوسى است
و در سامى بمعنى كورخانه ترسايان نوشته‌اند

نااندام

بمعنى ناموزون و بىنظام و نامعتدل و آن را بىاندام نيز كويند
سرو را با جمله زيبائى كه او است * پيش اندام تو هيچ اندام نيست هرچه هست از قامت ناساز بىاندام ماست

نائين

شهركى است در ميانه اسپاهان و يزد و شيراز و از آنجا مردمان كامل برخواسته مانند حاج عبد الوهّاب و حاج محمد حسن و فضلا ديكر

ناب

بر وزن آب بمعنى خالص است شيخ نظامى كفته شعر
مى ناب ناخورده مستى كنى * اكر مى خورى بت‌پرستى كنى
اديب صابر كفته
خسته عشقم و در دل غم عشق * عاشق نابم و در سر مى ناب
و چون با و واو بدل شوند ناو نيز كويند و آن كويست كه از فربهى بر كفل اسب افتد

ناباى

بمعنى محالست كه در برابر ممكن باشد

نابايسته هستى

ترجمه ممتنع الوجود يعنى آنچه وجود و هستى كرفتن آن ممتنع و محال باشد مانند شريك يزدان

ناپروا

بىطاقت و بىبيم و لاابالى را كويند

نابكار

بمعنى بدكردار و آنچه به كار نيايد باشد

نابسود

بفتح با و ضم سين و واو بمعنى چيز نو كه دست فرسوده نشده باشد حكيم فردوسى كفته
ز ديبا و از جامهء نابسود * بهيشوى دادند كر هرچه بود
هم او كفته
مر او را يكى كاو با بچّه بود * هنوزش بچه خورد بد نابسود

نابود

معدوم و نابودمند يعنى مفلس چنان كه كفته‌اند
تو كوتاه‌دستى و نابودمند * مزن دست بر شاخ سرو بلند

نابهره

زر قلب كه آن را بنهره نيز كويند و بنهرج معرب آنست و در فرهنك بمعنى چيز عظيم و بزرك آمده چنان كه جامى كفته شعر
كه واويلا عجب كاريم افتاد * بسر نابهره ديواريم افتاد

نابيوسان

بفتح ثالث و تحتانى بواو رسيده و سين بىنقطه در برهان كويد بمعنى اميد و توقّع ولى ببوس به وزن عروس بمعنى طمع و اميدواريست اما نابيوسان ضدّ آنست يعنى نااميد و بىتوقع چنان كه كذشته به بيوسى و بدبيوسى ميان خونخواهى و بدخواهى است در آن ضمن معلوم شده

ناتراشيده

بمعنى چيز درشت و ناملايم شيخ سعدى كفته
بيك ناتراشيده در مجلسى * برنجد دل هوشمندان بسى

ناچار

بمعنى بيچاره كه به عربى لا بد كويند

ناچار باش و ناچار هست

ترجمه واجب الوجود است و آن را ناچار بايست نيز كويند ناچار با مخفف آن است

ناچخ

بفتح جيم فارسى بمعنى تبرزين است و آن جربه‌ايست دسته دار كه در پهلوى زين اسب بندند و بدين سبب تبرزين كويند و تبر نيز از آن بزركتر است كه بدان درخت اندازند و چوب شكنند شيخ نظامى كفته
ز پولاد چين ناچخ ده‌منى * بكردن بر از بهر كردن زنى
مسعود سعد كفته
فكنده ناچخ در مغز كفر تا دسته * نشانده بيلك در چشم شرك تا سوفار

ناجرمك

بضم جيم تازى و فتح ميم در بتكده نشستن و اطاعت كردن و نام مردى بوده از زهاد و ترسايان شيخ آذرى كفته ناجرمكى معبد پلاطون بغراطيان مزار حكيم بوده كه در حوالى دير مخبران مسكن داشتند و از آنجا به جاهاى ديكر مىرفتند حكيم خاقانى كفته
من و ناجرمكىّ و دير مخران * در بغراطيانم جا و ملجا
و اصح ناجربكى است

ناجز انجام

بضمّ جيم و سكون زاى نقطه‌دار و فتح همزه نامتناهى ترجمه آنست و به عربى الى غير النّهايه كويند

ناجو

با جيم مضموم و واو معروف درخت كاج است و آن را ناژ و ناژو نيز كويند و بتازى صنوبر خوانند نظامى كفته
ناجوى اين باغ بوجد و خروش * بوده چو سكّان فلك سبزپوش
و آن را توژ نيز كويند و نوعى از سرو است

ناخدا

خداوند كشتى را كويند و آن در اصل ناوخداى بوده يعنى بزرك و صاحب كشتى زيرا كه ناو كشتى را كويند و ناخدا مخفف ناوخداست شيخ سعدى كفته
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * اكر ناخدا جامه بر تن درد
هم او كفته
سياهان براندند كشتى چو دود * كه آن ناخدا ناخداترس بود

ناخن

بضم خا معروفست و اصل در آن ناخونست زيراكه در تمامى اعضا و اجزاى آدمى و حيوانات خون نفوذ دارد و در اين جزو از بدن اصلا خون نيست مكر آنجا كه بكوشت چسبيده و پيوسته است و اتصال كوشت و ناخن مثل شده است لهذا يكى از ستادان قديم كفته تو چنانى مرا بجان و بدل
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 698 | رضا قلى خان ( هدايت )