نكرده ولى در برهان ابن خلف اقتفا بجهانكيرى نموده معلوم شد كه عربى است و مشدد و بكسر اول آمده است و دره بام از توابع شهر جام است و مسكن ايلات هزاره است و اللّه اعلم
درهشته
با اول مفتوح و هاى مكسور و شين منقوطه زده بمعنى جود و عطا باشد چنان كه كفتهاند
بسكه دارد سخا و درهشته * در زمانه نه در نه زرهشته
درى
بر وزن پرى منسوب بدره مانند كبك درى و زبان پارسى را از ان درى كويند كه در روستا و كوهستان و درّه بدان تكلم مىكردهاند و آنچه بشهرستان مىكفتهاند پهلوى نام دارد زيرا كه پهلو شهر را مىكفتهاند ع ز پهلو برون رفت كاوس شاه و آن را شهرى نيز كفتندى و بعضى كفتهاند مردم اطراف از دور و نزديك چون بدركاه مىآمدند زبان ايشان مختلف بود و همهكس نمىفهميد از جانب پادشاه مقرر شد كه زبانى وضع كنند كه بر در شاهان همه بدان تكلم نمايند و جميع مردم ممالك آن زبان بياموزند و آن لغتى است كه در آن نقصانى نباشد چون اشكم و برو و بكو كه الحال شكم درد و كو استعمال مىكنند و در بلخ و بخارا و مرو بدان متكلم بودهاند بالجمله درى و پهلوى معروفند و در اشعار شاهنامه و غيره مذكور حكيم عنصرى در مدح سلطان محمود كفته
ايا بفعل تو نيكو شده معانى * خير و يا بلفظ تو شيرين شده زبان درى
حق آنست كه درى منسوب بكوه و دره است چنان كه كبك درى كبكهائى را كويند كه در ميان دره كوه پرورش مىيابند و بسيار بزرك به قدر خروسى مىشوند و زبان درى زبان اهل كوهستان است مانند تبرستان كه بمعنى كوهستانست و پادشاهان آنجا را عربان و خلفا ملك الجبال مىخواندند و اهل رى و همدان و دينور نيز بدرى تكلم مىكردند و الوار هر ولايت مانند فارس و كوهستان آنجا بپارسى درى سخن مىكويند و زبانى كه اهل شهرها بدان متكلم بودند براى اينكه زبان شهريست چنان كه مذكور شد پهلوى كويند حافظ كفته
بلبل ز شاخ سرو بكلبانك پهلوى * مىخواند دوش درس مقامات معنوى
و پهلوى را پهلوانى نيز مىكفتهاند چنان كه فردوسى كفته
كه چون پهلوانى سخن راندند * همى كنك دژهوختش خواندند
شيخ نظامى كفته
مغنى در خروش آورده پرده * غزلهاى درى آغاز كرده
سوزنى معشوق را در رفتار بكبك درى تشبيه كرده و كفته
درى رفتار جورى ياسمن خد * پرى ديدار حورى نارون قد
دريا
معروف است تازيان بحر خوانند و قدما از شعراى استاد آن را اماله كرده با معنى و مادى قافيه آرند اديب صابر ترمدى كويد
نماز شام چو صحبت بريدم از مأوى * بريده كشت طريق سلامم از سلمى
چو بخت بر لب جيحون فكند رخت مرا * بهم شديم سه جيحون نه كم ز سه دريا
يكى ز آب و دو از خون كه هر دو ديده من * ز درد و داغ وطن خون كريستند همى
و مراد قافيه شعر دويم است كه دو شعر ديكر جهه ربط سخن و تصحيح قافيه نكارش يافت و آن را درياب و دريه نيز كويند حكيم فردوسى كفته
خجسته در كه محمود زابلى درياست * كدام درياكان را كرانه پيدا نيست
شدم بذريه و غوطه زدم نديدم در * كناه بخت من است اين كناه دريا نيست
درياب
دو معنى دارد اول دريا باشد شيخ عطار كفته
تو حل خواهى شدن در آب معنى * اكر هستى يقين درياب معنى
فخر كركانى كفته
عديل ماهيان باشم بدرياب * كه همچون ماهيم همواره در آب
دويم امر از دريافتن باشد يعنى درياب قطران كفته
به پيشكاه بزركان كرت به نكذارند * فقير باش و زمين بوس و آستان درياب
شاه نعمة اللّه كرمانى كفته
بحر است و حباب و آب درياب * آن بحر درين حباب درياب
دريابار
بمعنى جائى كه هجوم آب دريا بسيار باشد و كفتهاند ولايتهاى كنار دريا را نيز كفتهاند ع ماهى سريشمين به دريا بار است و درياچه را به عربى بحيره كويند و در هر كشورى بسيار است از آن جمله در ملك فارس يكى درياچه بختكان است و آن طويل است تخمينا پنجاه ميل باشد و عرض آن دوازده ميل است ديكر درياچه پريشم است كه بحيره فامور كويند و بر جنوبى كازرون ديدهام دورهء آن پنج فرسخ مىشود درياچهء شورى نيز قريب بشيراز و بدرياى نمك مشهور است
دريغ و دريغا
كلمه افسوس و تاسّف است
دريواس
چارچوب در را كويند رودكى كفته
درواز و دريواس فروكشتهتر آمد * بيم است كه يكباره فرود آيد ديوار
دريوز
بمعنى رفتن بدرها و در اصل جستجوى در بوده زيرا كه يوز بمعنى جوينده و جستجو كننده و كدائى كننده است و آن را دريوزه نيز كويند سوزنى كفته
كنون اى غلتبان زين در بدان در * همى رو چون كدايان تو بدريوز
عبد الرحمن جامى در سلسلة الذّهب كفته