بيان كردهاند كه با ترك مست كه شعر فارسى نمىدانست مناسبتى ندارد و اكر باعلا لا بر سر مطرب دويد خوانند معنى آن درست آيد و ظن غالب مؤلف اينست كه چون ترك مست و متغير بوده و دبوسى كشيده كه او را فرو كوبد بتركى با چاكران خود كفته باغنيها يعنى به بنديد او را و ها از براى تاكيد در خطاب است شايد تصحيف خوانى شده باغليها را كه ها جدا بوده متصل كرده باعليها نوشتهاند و الله اعلم و دبوس بكنايه و استعاره قضيب را كويند شيخ نظامى در قضيه سك نر و كرك ماده و كوسفند و شبان كفته
كرد او كشته كرد مىافشاند * كه دم و كه دبوس مىجنباند
دو بوسه موضعى است از كشتى و دبوسيّه موضعيست در سغد سمرقند و طوپّوز در تركى بمعنى دبوس است و آن را ششپر بپارسى كويند
دبير و دووير
بضم دال نويسنده نامه و در اصل دبير و دووير بوده كه دوير تبديل آنست و بمعنى حافظ نظم و نثر و تازى و پارسى و دير بمعنى دانش همه كفتهاند اصل بپارسى دوير است و شايد دبير معرب آن باشد چه دبير در عربى بمعنى كاتب و نويسنده نيامده دبور و در بر و دبير و دبار هيچيك از اين چهار به اين معنى نيامده و دبر بضم و ضمّتين پشت و مقعد را كويند و پس هر چيزى را نيز كويند و دبر الليل و اتشهر آخر شب و آخر ماه و تدبير ملاحظه پس كار و در پارسى وير بمعنى فهم و ادراك و حفظ چيزى و قوهء حافظه و صاحب اين حال را تندوير و تيزوير كفتهاند يعنى تيز دانش و تند ادراك و زيرك چنان كه ناصر خسرو علوى كفته
زين بدكنش حذر كن و زينپس دروغ او * مينوش كر به هوش بصيرى و تيزوير
هم او كويد
اين جهان را فريب بسيار است * بفروشد بنرخ سوسن سير
حيلتش را شناخت نتواند * جز كسى تيزهوش و روشنوير
احمد بن ابو حامد كرمانى صاحب تاريخ عقد العلا كه از معارف و فضلا بوده ازين رباع خود واضحتر كرده است
از وزر بترسم و وزيرى نكنم * ميرم بكرسنكى و ميرى نكنم
با آنكه دو چاه است و دو حضرت در يزد * در قعر دو بئر من دبيرى نكنم
دبير در اشعار قدما بسيار است حكيم عنصرى كفته
ببوسه دادن نامش بمدح در عنوان * فرو رود نصر از ديده سوى دست دبير
حكيم ناصر خسرو علوى كفته
ملك را استوار كردستى * بوزيرى دبير با تدبير
نيست بر عقل مير هيچ دليل * راهبرتر ز پايهاى دبير
مهتر خويش را حقير كند * سوى دانا وزير با تقصير
نمايش دويم در دال با خاء
دخ
بمعنى دخت است كه مخفّف دختر باشد شهاب الدين عبد اللّه كفته
در چمن دلبرى سرو قد و ماهرخ * چون تو نديدست هيچ ديده پريچهره رخ
بخت نيز به وزن دخت پسر را كويند همچنانكه دخ مخفف دخت است پس نيز مخفف پسر است و كاهى خاى دخت را حذف كنند و دت كويند و آن در ميان لغت درى بسيار است و بمعنى نيكو و خوب بفتح آمده چنان كه سوزنى كفته
تو شاد بادى و آزاد بادى از غم دهر * ز بخت باد همه كار دوستان تو دخ
و بمعنى كياهى كه از آن حصير بافند و آن را در خراسان لوخ كويند مضموم اصحّست و بمعنى فوج وصف نزارى كفته
همچو امواج بحر لشكرشان * متعاقب همى رسد دخدخ
و رشيدى كفته كه در فرهنك همين بيت شاهد آورده سهو كرده و بضم اول بمعنى تير كه آتشبازان به هوا افكنند و هوائى كويند نيز آورده
دختن
بر وزن خفتن مخفف دوختن و بمعنى اندوختن و جمع كردن هم هست دوشيدن را نيز كويند
دختندر
يعنى دختر زن مثالش در لغت پسندر كذشت ناصر خسرو كفته
شيعه تايندرى اى بدنشان * شايد اكر دشمن دختندرى
دخش
بر وزن بخش اول و آغاز و ابتدا شمس فخرى كفته
بنام شهنشاه اعظم كنند * سعود كواكب بهر كار و خش
بمعنى تيره و تاريك نيز آمده فردوسى كفته
بخواه آنچه خواهى و ديكر به بخش * مكن بر دل ما چنين روز دخش
دخمه و دخم
بمعنى سردابه كه پارسيان مردكان خود را در آن نهادندى و چيزى كه در مستى از دهان شتر برآيد و به عربى او را شقشقه كويند اسدى كفته
چنين كفته با من ستارهشمار * كه رستم كند دخم سام سوار