تبرستان از آن پوشش كنند و آن را پشتك خوانند كمال غياث در منقبت كفته شعر
تو سبزپوش و روىسفيدى بسان خضر * از سندست عمامه وز استبرقت برك
مؤلف كويد اين پشمينه اكنون در ايران چنان تكميلى يافته كه ملوك و امراء از آن قبا و جبه كنند و با اوّل مفتوح بثانى زده به چند معنى آمده ساز و نوا را كويند اعم از آنكه نغمه و آهنك باشد مولوى كفته شعر
جمله مرغان برك كرده جيكجيك * با سليمان كشته افصح من اخيك
سعدى بمعنى سامان و سرانجام كفته شعر
خانه پر كندم و يك جو نفرستاده به پيش * برك مركت چو غم برك زمستانى نيست
مجد همكر كفته شعر
نه برك كه خيمهء زنم پهلويت * نه سيم كه خانهء خرم در كويت
من ديده و كوش را بدان مىخواهم * تا بشنوم آواز و به بينم رويت
كمال اسمعيل بمعنى قصد و عزيمت كفته شعر
دست از طلب مدار كرت برك آن رهست * كان را كه توشهء نه ز فقر است بينواست
حكيم سنائى كفته شعر
برك بىبركى ندارى لاف درويشى مزن * رخ چو عياران ميارا جان چو نامردان مكن
شيخ سعدى بمعنى برك درخت كفته شعر
برك درختان سبز در نظر هوشيار * هر ورقى دفتريست معرفت كردكار
اين بيت ثابت مىكند كه ورق معرب برك است
بركاشت
بر وزن برداشت بمعنى بركردانيد باشد كه ماضى بركردانيدن است عموما و بمعنى رو بركردانيدن باشد خصوصا ع عنان را به پيچد و بركاشت رو
برك بيد
معروفست و بمعنى نوعى از پيكان تير است كه بهيئات برك بيد سازند شيخ نظامى كفته شعر
بدى كر خود بدى ديو سپيدى * به پيش بيد بركش برك بيدى
هم او كفته شعر
كر آرى بخروارها درع و ترك * كجا باشدت برك يك بيد برك
امير خسرو دهلوى كفته
كشت رعنايان بود در زير بيد و پاى كل * بوستان شير مردان بيد برك و خنجر است
بركردن
بر وزن پروردن بمعنى حفظ كردن و بخاطر نكاه داشتن و كنايه از برافروختن آتش نيز آمده و چراغ بركرده يعنى افروخته حكيم نزارى كفته شعر
تا چند ز جان و تن * تن مىزن و جان مىكن
در خرمن هستى زن * اين آتش بركرده
حافظ شيرازى كفته شعر
ديكرباره زند آتشى مىزند * ندانم چراغ كه برميكند
يعنى روشن مىكند
برك ريزان
بودن آفتاب است در برج ميزان كه فصل پائيز و خزان باشد مولوى كفته شعر
شكايتها همى كردى كه بهمن برك ريز آمد * كنون برخيز و كلشن بين كه بهمن بركريز آمد
انورى نيز كفته شعر
برك ريزان به همه حال فرو بايد ريخت * بقدح آنچه ازو برك و نواى طرب است
شيخ نظامى كفته شعر
شرط است كه فصل بركريزان * خونابه شود ز برك ريزان
بركست
بر وزن سرمست با اول مفتوح و كاف عجمى بمعنى معاذ اللّه و خدا نكند نوشتهاند حكيم قطران كفته
بهمّت چون فلك عالى به صورت همچو مه رخشا * فلك چون او بود بركست و مه چون او بود حاشا
فردوسى كفته شعر
فرستاد پاسخ بشير وى باز * كه اى تاجور شاه كردن فراز
سخنها كه كفتى تو بركست باد * دل و جان آن بدكنش كست باد
رودكى كفته
كر چه نامردم است آن ناكس * نشود سير ازو دلم بركس
در فرهنكها و در برهان اين لغت را به همين طرز نوشتهاند ظنّ فقير مؤلف چنان است كه تبديلى و تصحيفى در اين لغت شده چه شعر رودكى چنان كه نوشتهاند
از فصاحت دور است نشود سير ازو دلم بركس * خالى از فتورى نيست اكر كفتى نكند ميل ازو دلم بركس
درست بودى معلوم مىشود كه بركست تبديل هركز بودههاى هوز را با كمان كردهاند و تبديل سين و زاء در پارسى معمول و متداول است مانند اياس و اياز كه كذشت و هركست باضافهء تا نيز منافى هركز نيست چو بالش و بالشت هر دو بيك معنى است و هركز بمعنى معاذ اللّه و حاشا و ابدا صريح و صحيح است
بركستان و بركستوان
بفتح اول و ضمّ كاف عجمى پوششى بوده كه در روز جنك مىپوشيدهاند و بر اسب نيز براى حفظ مىافكندهاند و آن جامهء بوده كه بجاى پنبه در آن پيله و ابريشم فرومايه كه كج و كژ كويند مىكذاشته و مىدوختهاند و آن را كچم و كجين نيز مىخواندهاند و كژ و غژ هر دو بمعنى ابريشم است و بر اين معنى آن را غژاغند و كژاغند خوانند فردوسى كفته بپوشيد بركستوان نبرد شرف شفروه در مرثيه كفته شعر
مريخ را از هيبت اين صعب واقعه * از دست و دوش خنجر و بركستوان فتاد
حكيم فرّخى كفته شعر
در مصاف دشمنان كو با كمان يورش كرفت * مرد در جوشن بلرزد پيل در بركستوان