تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
نيز كفته‌اند شعر
مرا كفتى بكو حال دل خويش * دلت خون مىشود بل يا نكويم
و بتائيدن يعنى كذاشتن رشيدى بتا و بته و بده بفتح باء خشكهء پولاد و سنك دراز كه به دو دارو سايند كفته

بتاوار

به وزن سزاوار بمعنى عاقبت امر و آخر امر است منوچهرى كفته شعر
من خوب مكافات شما بازكذارم * من حق شما نيز كذارم به بتا وار
سوزنى كفته شعر
اثرى مانده از آن داغ بتاوار مرا

بتخاك

بضم اول و سكون ثانى نام موضعى است نزديك بكابل

بترجا

بفتح اول بمعنى قبل و دبر است سراج الدين سكزى كفته
غنچه كر پيش آن دهن خندد * به ترجاى خويشتن خندد

بت‌فريب

نام روز بيست و چهارم است از ماه‌هاى ملكى و كنايه از معشوق صاحب‌جمال ع بدلدار كفت اى بت بت فريب

بتفوز

با اول مفتوح بثانى زده و فاى مضموم و واو مجهول پيرامون و كرداكرد دهن را كويند و آن را به تبديلات تپفوز و بتپوز نيز كفته‌اند حكيم ازرقى در صفت يخ بند زمستان كفته شعر
دست آذر مه از كمان هوا * تيرها زد چو ناوك دلدوز بند پولاد بر دهان يابد * آهوار بر شمر نهد تپفوز
سوزنى سمرقندى كفته شعر
عاريت داد به دو سبلت و ريش و تپفوز * به بخارا شده هنكام صبى علم آموز
و پوز و پوزه بدون پت به همان معنى است كه كرد دهن است مولوى كفته شعر
روى پنهان مىكند زيشان بروز * تا سوى باغش به نكشايند پوز
شيخ سعدى در مطايبه كفته شعر
مىرفت و هزار ديده به روى * همچون شكرش لبى و پوزى بازآمده عارضش دميده * مانند شبى به روى روزى

بتك

بكسر اول و ثانى و سكون كاف بمعنى نامه و كتابت است و بمعنى پروانه و مثال كه براى خروج و دخول شهرى از كاركذاران كيرند و در اين ايّام بباى پارسى و بجاى كاف‌هاى هوّز مشهور و مستعمل است و در تركى نيز به همين معنى استعمال شده و مباشر اين كار را تركان پتكچى كويند

بتكده

بمعنى بتخانه است زيرا كه كد و كده بمعنى خانه است و آن را بدون ها نيز آورده‌اند چنان كه فرخى كفته شعر
به بتكد اندر بت را خزانه كردند * در آن خزانه به صندوقهاى پيل كهر
و ميكده و آتشكده نيز به همين معنى است و شواهد آن بسيار است

بتكن

بكسر اول و سكون ثانى و فتح كاف مالهء برزيكران كه آن تخته‌ايست كه زمين شيار كرده را بدان هموار كنند و بمعنى سر باز زدن و ميل نكردن بطعام نيز آمده و بتكن امر است يعنى چيزى مخور و بتكندن ميل بطعام نكردن و بتكنديدن سر باز زدن و ميل نكردن و مصدر اين لغت است

بتكوب

با اول مفتوح بثانى زده و كاف مضموم و واو مجهول ريچالى باشد كه از مغز جوز و شير و ماست و شبت سازند و خورند شمس فخرى كفته شعر
بر دشمن در او شد روز تيره و ز غم * لوزينه بر مذاقش بتكوب مىنمايد

بتكيش

بر وزن درويش تركش و تيردانى را كويند كه پر از تير باشد و معنى تركيبى آن يعنى كيش بت مانند است چه كيش تيردان است و بت ليف جولاهكان را كويند

بتلاب

بر وزن محراب غلاف كل خرما را كويند

بتنج

بفتح اول و ثانى و سكون نون و جيم بمعنى افشردن و فشردن و بكسر اول امر است بتنجيدن يعنى درهم پيچ و درهم افشار و از بىدرار ؟ ؟ ؟

به تو

بفتح اول و ثانى و سكون واو بمعنى مشرق باشد كه مقابل مغرب است و به اين معنى مرادف متعارف خراسان است و ديكر بمعنى جائيست كه آفتاب در آنجا بتابد هميشه و در اصل بتاب بلكه باتاب بوده يعنى كرمى و پرتو آفتاب آنجا را مىكرفته بضدّ نساء كه جائى را كويند كه آفتاب نتابد و بثانى مضموم و واو معروف ظرفى است كه در ته آن لوله‌ايست و در دهن شيشه نهاده كلاب و روغن و امثال آن در آن شيشه ريزند و آن را قيف كويند و قبّه و كوى سر عصا را نيز كفته‌اند و سنك درازيست كه بدان دارو سايند

بتواز و بدواز

بفتح نشيمن كبوتر و باز كه دو چوب بر زمين فرو برند و چوبى برز بر آن نهند كبوتران و مرغان بر آن نشينند و آن را آده نيز كويند و مطلق آرامكاه و نشستن كاه را كويند فخرى كفته شعر
ملاذسيف و قلم خسرو ستاره حشم * كه هست اهل جهان را جناب او پتواز

بتوخت

بكسر اول بر وزن بسوخت ماضى توختن يعنى جمع كرد و بيندوخت و بمعنى ادا كرد و كذارد هم آمده است اعم از آنكه
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 151 | رضا قلى خان ( هدايت )