Skip to main content

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — Page 840

Contributors:

P.840
از او در بشر صولتى شد پديد كه از كلّ مردم كس آن را نديد چه عمر بن ودّ لشكرى بيكران بياورد و دنيا بشد تنگ از آن يگانه به شهر مدينه بتاخت هراسش ز دشمن به دل ره نساخت مبارز طلب كرد زان چند هزار ولى از هراسش همه دلفكار بگفتا : كه آيد بر عامرى كه شيرش گريزد به بيشه پرى كه مشتاق فردوس باشد و يا كه دشمن به دوزخ فرستد هلا پيمبر به ياران سخن‌ساز كرد ثواب شكيبائى آغاز كرد كه باشد خدا را بهشتى برين كه تنها مجاهد در آنجا گزين هر آن كس كه با عمرو سازد نبرد به فردوس اعلا منش وام گرد چه حيوان همه از جوابش خموش جوابى از آنها نيامد به گوش