افزوده شد . بيمار از خوردن حب ارمنى مركب و شيره خنك خيلى راضى به نظر مىرسيد . لينتى در مزاج پيدا شده ، از تيرگى رنگ پوست و بىميلى به غذا كاسته گرديد . نفس باز و تنفس آزاد و رفع مانع شد ، به نحوى كه پس از پانزده روز درمان در تاريخ 14 / 1 / 18 بيمار بهبودى يافته و بسركار ادارى خود رفت . از او خواستم شرح بيمارى خود را بطور مفصل برايم بنويسد تا سر فرصت مطالعه و دقت بيشترى در اصلاح مزاج او بنمايم . در زير شرحى را كه توسط نامبرده نگاشته شده است ملاحظه مىفرمائيد :
" در تاريخ 18 آذر 1323 مبتلا به گريپ شدم . چند روزى يكى دو قرص گريپكس خوردم تب قطع شد ولى سرفه مىكردم . كمكم سينه درد و سرفه برايم باقيماند . از طرفى كار ادارى مانع از درمان كامل و استراحتم شده بود . لذا در فصل زمستان بيمارى شدت يافت بهطورىكه در اواخر زمستان 1323 سخت بيمار و دچار تب شدم . ناحيه شكم بشدت مىسوخت . مانند آنكه آتش گرفته باشم . آقاى دكتر . . . براى شب تنقيه و صبح فلوس تجويز كردند قدرى تسكين پيدا نمودم . بعد هم شربت و داروهاى ديگر دادند . كمكم معده قدرى بهتر شد . ولى تمام بدن از صورت تا پا دچار جوشهائى آبلهمانند گرديد . سينه نيز تنگى مىنمود و معده غالبا كار نمىكرد . دكتر اظهار نمود نبايد مسهل بخوريد و بايد با داروهاى ديگر و روغن زيتون درمان شويد . روغن زيتون را دو سال و نيم مرتبا ظهر و شب مىخوردم . در تابستان 1324 قدرى به راه افتادم و از معالجه نيز خسته شدم . سينهام هم خوب نشد . تا زمستان 1324 فرا رسيد باز همانند سال گذشته سينهام تنگى مىنمود و شكم مرتب كار نمىكرد . غذا نمىتوانستم بخورم و آنچه را مىخوردم معدهام نفخ مىكرد . اغلب شبها به اجبار غذا مىخوردم . مشغول معالجه شدم . با مشاوره مجدد با اداره بهدارى و با تجويز پزشك معالج سابق از شربت و كپسول و آب پرتقال استفاده شد .
در ارديبهشت 1325 سخت بيمار شدم . مثل سال گذشته ناحيه شكم آتش مىگرفت و مىسوختم . مجددا فلوس تجويز شد . چند روزى تحت درمان قرار گرفتم و به راه افتادم .
تابستان پايان يافت و كمكم زمستان 25 فرا رسيد . باز سينه درد و تنگى سينه عود نمود . به پزشكان متعددى رجوع نمودم و بالاخره به دكتر . . . مراجعه كردم . ايشان پنىسيلين ، كنين و قرصهاى رنگارنگى دادند . همگى ، بيمارى مرا برونشيت مزمن تشخيص دادند . آقاى دكتر
X
مدت 5 ماه درمان مالاريا نمودند . در شب عيد 1326 مشاهده كردم كه قبلا تب نمىكردم ولى حالا كه داروهاى آقاى دكتر . . . را مىخورم هر شب تب مىكنم . رفتهرفته ديدم دارم تلف مىشوم بنابراين ديگر داروهاى دكتر . . . را مورد استفاده قرار ندادم و آب پرتقال خوردم . تب قطع و حالم بهتر شد . و بدينترتيب خود را از مرگ نجات دادم تا اينكه در شب عيد 1327 خدمت حضرتعالى رسيدم " .