اردشير داد . اردشير خواست بنوشد كه ناگاه آذر فرنبغى پيروزگر به پيكر آلوه سرخ پريدن گرفت و خود را بر پياله زد و آن آرد و شكر به زمين ريخت . . . » « 30 » عقاب ، در دوران قديم در فارسى درى به صورت « آله » استعمال مىگرديد و در فرهنگهاى فارسى از جمله « فرهنگ جهانگيرى » و « فرهنگ رشيدى » و در منابع قديم اعم از فارسى و عربى به اين معنى تصريح شده است . مثلا ابن اثير در كتاب « الكامل » ضمن تحليل لغوى الموت مىنويسد : « آلوه به معنى عقاب است و جزء دوم اين نام كه آموت باشد به لهجهء ديلمى به معنى آموزش است . » « 31 »
پس عقاب را در گيلكى و مازندرانى و كردى با اندكى تحريف به همان نامى مىخوانند كه در زبان پهلوى استعمال مىشده است ، ولى در فارسى درى كه نام پهلوى آن از ذخيرهء لغوى حذف شده است به جاى آن از واژهء عربى عقاب استفاده مىشود . در گيلان اين واژه ، با تلفظ گوناگون مانند آلوغ
( alog )
در كسما و لاهيجان يا
a ? log
در رشت و در برخى صفحات
a ? lox
به كار مىرود . « 32 »
واژهء ديگرى كه صورت اصلى پهلوى آن در گيلكى استعمال مىشود ، ونگ است . ونگ تحريف واژهء بانگ است . به معنى صدا و آواز و در گيلكى ونگ زن يعنى گريه كردن ، بالاخص گريهء كودك در زبان پهلوى
va ? ng
به معنى بانگ زدن آمده است . « 33 » نه فقط در گيلكى بلكه در طبرى قديم نيز واژهء
vang
به همين صورت به كار مىرفته است . در « فرهنگ بهدينان » ( زبان زرتشتيان ساكن كرمان و يزد ) به جاى بانگ ، وانگ و ونگ به كار مىرود . « 34 » دكتر معين در حاشيهء جلد 4 « برهان قاطع » متذكر شده است كه
vang
در گيلكى به معنى گريهء توأم با فرياد است .
بعضى واژههاى گيلكى كه از فارسى درى آمده چنان تحولى يافته است كه صورت اصلى آنها به آسانى تشخيص داده نمىشود . مثل تمزن به معنى خاموش بودن و سكوت كردن .
اين واژه از تن زدن به معنى خاموشى آمده ، ولى واژهء تن زدن به اين صورت و معنى در زبان پهلوى و زبانهاى پيش از اسلام نيامده است و مىبينيم فقط از دورهء سامانيان در نظم و نثر راه يافته است . ما در زبان گيلكى فعل تمزين ( تن زدن ) را در خطاب به كودكان استعمال مىكنيم و استفاده از اين فعل را در گفتگو با بزرگسالان نوعى وهنآور مىدانيم . در همهء فرهنگها تن زدن به معنى خاموش بودن آمده و در نثر و نظم نيز به همين معنى به كار رفته است . اما جالبترين موارد استعمال تن زدن در ادبيات ما جائى است كه اين فعل با تعبير گريه كردن و حتى شيون كودكان به قرينه ، به كار مىآيد و طرز استعمال ويژه اين فعل را در گيلكى تأئيد مىكند . مثلا فرخى چنين گويد :
اى ابر بهمنى نه به چشم من اندرى * تن زن زمانكى و بياسا و كم گرى « 35 »
و صائب به صراحت ، تن زدن را با اشاره به شيون كودكان چنين آورده است :
تن زن اى ناصح پرگو كه دل بازىگوش * جز به هنگامهء طفلانه نگيرد آرام « 36 »
بايد يادآور شد كه تلفظ اين واژه ، در نواحى بيهپس و بيهپيش متفاوت است مثلا در تلفظ « تم زن » گاه حرف ز مفتوح است و گاه مكسور .
در برخى فرهنگهاى گيلكى تم زن به معنى نق زدن آمده است كه درست نيست .
در بررسى به واژهء گيلكى تم زن به معنى نق زدن آمده است كه درست نيست .
در بررسى به واژهء گيلكى مار به معنى مادر ، متوجه مىشويم كه داراى ريشهء مشترك با زبانهاى اسلاو و هندو اروپائى است . مار از ما
ma
به معنى كودك آمده و از راه دو برابر كردن واژهء
ma
از زبان كودكان تبديل به مامان در فارسى شده است . در فارسى مامان ، در زبان فرانسه مر
me ? re
و در روسى مات
matb
همه داراى ريشهء واحد هستند . در زبان زرتشتيان ساكن يزد و كرمان مادر را مانند گيلكها مار مىگويند . « 37 »
در گيلكى به واژههائى برمىخوريم كه معرف زندگى و نمودار خصايص قومى و رسوم و آداب ويژهء ساكنان گيلان است . اين واژههاى ناب قدمت چندهزارساله دارند كه برخى از آنها در كتب قديم فارسى نيز منعكس شده است . مانند : چپر به معنى ديوارى كه از چوب و علف مىسازند .
پشم چوخه : جامهاى كه از پشم مىبافند و دهقانان ، اغلب بر تن مىكنند .
ورزا : گاو نر كارى . در زبان پهلوى هم اين واژه آمده است .
ويريس : طنابى كه از خوشههاى خشكيدهء برنج مىتابند . اين واژه در فرهنگ زرتشتيان به صورت
Vares
درآمده است .
كيشكا : جوجهء تازه از تخم مرغ درآمده .
خوشكار : يك نوع شيرينى كه از آرد برنج مىسازند و مغز گردو در درون آنجا مىدهند .
هلاچين : ريسمانى كه در روزهاى جشن در وسط حياط مىآويزند .
گرباز : بيلى است نوكتيز كه در مزرعه و باغ از آن استفاده مىكنند . اين واژه در منابع قديم هم آمده است . از جمله در « فرهنگ اسدى » ، گرباز چنين معنى شده است : « گراز پيلى بود رسن اندرو بسته » و در « تاريخ طبرستان » به صورت كرواز استعمال شده و چنين آمده است : « جملهء بندگان و رعاياى رستاق خويش را فرمود تا بابيل و كرواز و ناروب بدان موضع شوند . . . « 38 » »
در بعضى از فرهنگهاى قديم يك رشته از واژههاى محلى از جمله گيلانى نقل شده و مؤلفان در كتب خود به اين نكته تصريح كردهاند . مثلا مؤلف « برهان قاطع » ، محمد حسين بن خلف تبريزى متخلص به برهان كه فرهنگ خود را به سال 1062 هجرى در حيدرآباد دكن تدوين كرده است بيش از 30 واژهء گيلانى در فرهنگ آورده و به توضيح هرواژه پرداخته است . از جمله اين واژهها :
اسوار ، افروشه ، پايه ، پردهنشين ، پلاخم ، تىتى ، تيف ، چم ، خاناده و خناده ، خل ، خلابر ، خلابش ، داركوب ، دهچه ، ساس ، سيمبر ، سيمبر اسوار ، كالجار ،
هامش
( 30 ) . فرهنگ ايران باستان ، ابراهيم پورداود ، صفحهء 298 - 297 .
( 31 ) . همان كتاب ، صفحهء 297 .
( 32 ) . فرهنگ گيلكى ، منوچهر ستوده ، نشريهء انجمن ايرانشناسى ، تهران 1332 ، صفحهء 5 .
( 33 ) . فرهنگ فارسى به پهلوى ، دكتر بهرام فرهوشى ، صفحهء 60 .
( 34 ) . فرهنگ بهدينان ، جمشيد سروشيان ، مقدمهء ابراهيم پورداود ، تهران 1370 ، صفحهء 169 و 176 .
( 35 ) . لغتنامهء دهخدا ، شمارهء 139 ، صفحهء 1007 .
( 36 ) . همان كتاب ، همان صفحه ؛ مجلهء گيلهوا ، مقالهء « دو واژهء گيلكى ونگزن - تامزن » ، دكتر مير احمد طباطبائى ، شمارهء 10 ، رشت 1372 ، صفحهء 21 .
( 37 ) . فرهنگ بهدينان ، جمشيد سروشيان ، صفحهء 151 .
( 38 ) . تاريخ طبرستان ، ابن اسفنديار كاتب ، صفحهء 173 .