به موضعى كشيدندى كه ظاهرا فايدهء بر آن مترتب نبودى . روزى گستاخى نمودم و سؤال كردم كه : در نقل اين سنگها فايده چيست ؟
حضرت شيخ باوجود آنكه اين درويش را چنان تعظيم مىنمود كه مگر حضرت شيخ علاء الدوله را قدس سره تعظيم مىنموده باشد ، در غيرت شد از اين سؤال ، و كفش از پاى مبارك بيرون آورد و بر قفاى من چنان زد كه نعل كفش در گوشت بنشست ، و حاليا گوييا خوشى آن آواز كفش به گوش من مىرسد ، و بعد از آن فرمود كه : فايدهء اين آنست كه كفار نفوس در زمرهء اهل اسلام در آيند . و فى المثنوى - المعنوى المولوى قدس الله سر ناظمه :
مادر بتها بت نفس شماست * زانكه آن بت مار و اين بت اژدهاست
هين سگ نفس ترا زنده مخواه * كو عدوى جان تست از ديرگاه
آنچه گويد نفس تو كآنجا بدست * مشنوش چون كار او ضد آمدست
تو خلافش كن كه از پيغمبران * اينچنين آمد وصيت در جهان
دوزخست اين نفس و دوزخ اژدهاست * كو به درياها نگردد كم و كاست
هفت دريا را درآشامد هنوز * كم نگردد سوزش آن خلق سوز
عالمى را لقمه كرد و در كشيد * معدهاش نعرهزنان هل من مزيد
و خدمت اخى على دوستى چنان صافى بوده كه جز طاقت يك ذكر نداشته ، زيرا كه در آخر اثبات از يك ذكر غيبت كردى و خدمتش بحر مواج بوده و در اسرار دايم البسط . روزى از حضرت شيخ علاء الدوله قدس سره سؤال كردهاند كه : خدمت اخى دايم البسط