امّا سعادت نفس ، ببايد دانستن كه در كمال وى است و كمال وى در عالمى و شناختن ذات خود و شناختن واجب الوجود و شناختن « 1 » عقول فعال و نفوس سماوى و ارضى است و به جمله صورت بستن هستيها به كلّيت در ذات وى است تا ذات وى چون عالمى گردد معقول . و موازى باشد و مشابه مر علمى كلّى را . ازيرا كه در ذات وى صورت همهء هستيها به كلّيت حاصل باشد . چنان بود چون عالمى كلّى در وى همه هستيهاست و چون چنين شود ، كامل و به حقيقت باشد . و سعادت هر چيزى در حاصل شدن كمال حقيقى وى است . و همچنين لذّت هر كاملى در ادراك وى است مر كمال خود را . پس سعادت لذّت نفس چون به حقيقت نگاه كنى در كمال وى است و كمال وى در علم و معرفت وى است و در صورت بستن هستيهايى به كليّت در ذات وى ، و همچنين شقاوت نفس و الم در جهل وى ، است . و آن جهل نقصان و ناحاصل شدن كمال وى باشد . پس چون نفس جاهل باشد ، در وى هستى چيزها صورت نبسته باشد ، او را كمال نبود و نقصان بود و نقصان الم بود و اين شقاوت او بود و اين همه سعادت و لذّت و شقاوت و الم در حال مفارقت باشد مر نفس را .
ببايد دانستن « 3 » كه نفس را لذّت در حاصل شدن كمال وى است و كمال به حاصل شدن علم صورت بستن هستيهاست ، در ذات نفس حاصل شدن اين علم صورت هستيهاست و