تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درة التاج ( فارسى ) — صفحة 857

مساهمون:

ص٨٥٧

و اگر ادراك شيء كند - آنگاه واجب الوجود ديگرى را لأجله ادراك كند تا « 1 » اولى آن شيء را حاصل شوذ ، و كافى نبوده باشذ درين انتهاء فعل بأو « 2 » لذاته ، اينجا لازم آيذ كى : ما هو الأولى لذلك « 3 » الشّيء - واجب الوجود را فاعل آن ديگر كرده باشذ و تقسيم عايد شود - در آنك حصول اولويّت « 4 » آن شيء را : يا اولى « [ باشد ] » بواجب ، يا نباشذ ، و محال لازم آيذ از هر دو قسم . و اگر معلول اوّل از بهر ثانى كرده باشذ ، و ثانى از بهر ثالث ، و همجنين تا به آخر معلولات ، لازم آمذى كى آنج اقصى و ابعدست از واجب الوجود اشرف بوذى از آنج اقرب است بأو ، - جه غايت قصوى حاصل نشود الّا بعد از جميع آنج بر آن مبنىّ باشذ حصول آن ، بس واجب باشذ كى جسمانيّات اشرف باشند از روحانيّات ، - جه سخن ما اينجا در علّت غائىّ است ، نه در غايتى كى او نهايت فعل است . و علّت غائىّ ( و ) اگر جه منفىّ است از واجب الوجود ، امّا منفىّ نيست ازو آنك او غايت جميع موجودات [ ( است : - جه جميع موجودات ) ] بحسب آنج ايشان راست از كمال طالب كمال واجب لذاته‌اند ، و متشبّه بأو در تحصيل آن كمال - بحسب آنج تصوّر كنند در حقّ ايشان - از جهت آنك بر كمالى باشذ لايق به آن ، بس او غايت كلّ است ، و او را غايتى نيست ، بل « ( كى ) » موجودات ازو صادر شدند - بر اكمل آنج ممكن است . - نه بمعنى آنك آن را ناقص آفريذ - آنگاه آن را « 5 » تكميل كرد بقصدى ثانى ، بل كى آن را منساق « 6 » آفريد بكمال خويش ، نه باستيناف تدبير [ ( ى ) ] ، و [ ( اگر ) ] استيناف تدبير آن كردى در اكمال « 7 » بقصدى ثانى آن عرض است . كى منفىّ است ازو .

هامش
( 1 ) - نا - اصل - يا - ط .
( 2 ) - او - م .
( 3 ) - و لذلك - اصل - كذلك - ط - مب .
( 4 ) - اوّليّت - اصل .
( 5 ) - و آن را - ط .
( 6 ) - مشتاق - ط .
( 7 ) - آن كمال - مب .