تخطي إلى المحتوى الرئيسي

درة التاج ( فارسى ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥

غايب نيست ازو ، پس مدرك بوذى آن را ، و مجهول نبوذى ، هذا خلف . پس ما ضرورى نمىيابيم در ادراك مفهوم أنا الّا حيوة « 1 » - كى وجود شىء است عند نفسه ، و اينست مفهوم انا نه ما وراء آن : وجودى باشد - يا عدمى ، - لازم - يا مفارق ، و لازم نيايد « 2 » كى حيوة حاصل باشد جيزى را كى آن را در حدّ ذات خود حيوة نباشد - جون اجسام ، - جه اگر وجود ايشان بعينه كون ايشان است بحيثيّتى كى ازيشان افعال حيوة صادر شوذ ، پس مفهوم جسم مفهوم حيوة حاصله باشد او را ، و لازم آيد كى هر جسمى حىّ باشد به آن حيوة . و اگر اجسام را اين به جهت آن باشد - كى اجسامى خاص‌ّاند ، پس متخصّص شده باشند بأمرى ، و آنج جسم نيست ممتنع نيست كى وجود او بعينه كون او باشد بأين صفت . و حيوة آن نيست كى شىء به آن حىّ باشد ، بل حيوة شىء حيّيّت اوست ، - بر قياس آنك در وجود گفته شد « 3 » . [ و نفس انسانى ] او را از حيوة نيست ، الّا ادراك « 4 » ذات خود . و امّا ادراك غير ذات - و افاعيل ذات ، بقوى بدنى و قوّت عقلى خوذ مىكند . پس حيوة نفس بىاينها حيوتى ناقصه باشد - كى كمال عارض او شوذ بارى ، و فاقد آن شوذ ديگر بار . و نفوس مختلف مىشوند در مراتب كمال و نقصان بحسب آن . و اگر نفس انّيّتى فرض كنند كى مدرك ذات خود باشد ، بمعنى آنك ادراك او ذات خود را صفتى باشد غير ذات ، پس ذات او بر ادراك مقدّم باشد ، پس مجهول باشد ، و اين محال است . و جون ادراك او ذات خوذ [ ر ] ا زائد نيست بر ذات او ، پس تصوّر نتوان كرد كى غافل شوذ از ذات خود البتّه ، و جون وجود نفس ثابت شد ، و نيز ثابت شد كى جايز نيست كى معقولات او در جسمى حالّ شوذ ، پس او متّصل نباشد به بدن ، بل و نه بجملهء عالم

هامش
( 1 ) - حيوتى - م - ط .
( 2 ) - ط بى : نيايد .
( 3 ) - و نفس انسانى گفته شد - اصل .
( 4 ) - از ادراك - اصل .
درة التاج ( فارسى ) — صفحة 695 | قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي