بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
جملهء دوم از درة التاج لغرة الدباج ( در فلسفهء اولى ) و اين جمله دو فنّ است ،
فنّ اوّل در امور عامه ، جملهء مفهومات را ، و اين هفت مقالت است
مقالت اوّل در وجود و عدم و احكام و اقسام ايشان
( وجود ) تحديد او ممكن نيست ، جه او بديهى التصورست ، و هيج جيز اعرف ازو نيست ، تا تعريف وجود به آن جيز كنند . و هر كه بيان آن مىكند [ خطا مىكند ] : جه آن كس - كى ميگويد : حقيقت موجود آنست كى فاعل باشد يا منفعل . شيء را در تعريف نفس خويش گرفته باشد ، جه در تعريف فاعل و منفعل « 1 » موجود ميبايد گرفت با زيادت افادتى ، و استفادتى . و همجنين آن كس كى تعريف او به آن كرد كى اولين جيزست كى منقسم شوذ بحادث و قديم . - جه حادث و قديم را تعريف نتوان كرد الا بوجود مأخوذ با سبق عدم يا بالاسبق عدم « 2 » . و هرگاه كى تعريف او كنند لابد باشد كى در تعريف او و همجنين در تعريف شيئيّت فراگيرند الفاظى كى مرادف ايشان باشد جون الذى و ما جنانك گويند : الوجود هو الّذي ( هو ) كذا ، أو هو ما ينقسم إلى كذا .
هامش
( 1 ) - و مفعول - اصل .
( 2 ) - يا بالاسابق - اصل .