حافظ غُبارِ فقر و قناعت ز رُخ مشوى * كاين خاك بهتر از عملِ كيمياگرى
[ حافظ ، غزل 442 / 9 ص 900 ]
حافظ از فقر ، مكن ناله ، كه گر شعر اين است * هيچ خوشدل نپسندد ، كه تو محزون باشى
[ حافظ ، غزل 449 / 8 ص 914 ]
اگرت سلطنتِ فقر ببخشند ، اى دل * كمترين مُلكِ تو از ماه بُوَد تا ماهى
تو دمِ فقر ندانى زدن ، از دست مده * مسندِ خواجگى و مجلسِ توران شاهى
[ حافظ ، غزل 479 / 7 و 8 ص 974 ]
دولت اندر خدمتِ فقر است و مردم غافلاند * آن كه درويشى گزيند ، پادشاهى مىكند
[ وصال شيرازى ]
ختام كلام ما دربارهء « فقر » رسالهء [ منهاج السالكين شيخ نجم الدّين كبرى ] است :