در اندلس و روم ، عيان ، قدرت ما بود * غرناطه و اشبيليه ، در طاعتِ ما بود
صقليه نهان در كنفِ رايتِ ما بود * فرمانِ همايونِ قضا ، آيتِ ما بود
جارى به زمين و فلك و ثابت و سيّار * خاكِ عرب از مشرقِ أقصى گذرانديم
وز ناحيهء غرب به افريقيه رانديم * درياىِ شمالى را بر شرق نشانديم
وز بحرِ جنوبى به فلك گَرْدْ فشانديم * هند از كفِ هندو ، ختن از ترك ستانديم
ماييم كه از خاك بر افلاك رسانديم * نامِ هنر و رسمِ كَرَم را به سزاوار
امروز گرفتارِ غم و محنت و رنجيم * درداوِ فَرَهْ باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين ديرِ سپنجيم * چون زلفِ عروسان همه در چين و شكنجيم
هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجيم * ماييم كه در سوگ و طرب قافيه سنجيم
جغديم به ويرانه ، هزاريم به گلزار * اى مقصدِ ايجاد سر از خاك ، به در كن
وز مزرعِ دين اين خس و خاشاك به در كن * زين پاك زمين مردمِ ناپاك ، به در كن
از كشورِ جم لشكرِ ضحّاك به در كن * از مغزِ خِرَد ، نشأهء ترياك به در كن
اين جوقِ شغالان را از تاك به در كن * وز گلّهء أغنام بِران گرگِ ستمكار
افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته * دهقانِ مصيبتزده را خواب گرفته
خونِ دلِ ما رنگِ مىِ ناب گرفته * وز سوزشِ تب پيكرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر ، گونهء مهتاب گرفته * چشمانِ خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بيمايه و صحّت شده بيمار * ابرى شده بالا و گرفته است فضا را
از دود و شَرَر تيره نموده است هوا را * آتش زده سُكّانِ زمين را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاك ، گيارا * اى واسطهء رحمتِ حق بهرِ خدا را
زين خاك بگردان رهِ طوفانِ بلا را * بشكاف ز هم سينهء اين ابرِ شرربار
چون برّه بيچاره به چوپانش نپيوست * از بيم به صحرا در نه خُفت و نه بنشست
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: سيد محمد دامادى
ص١٥٤